<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عقاب</title>
<link>http://eagle.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Apr 2012 19:03:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>29</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-900.aspx</link>
<description>امسال حال و هوای دیگه ای داشت. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک بار در خانه پدری توسط کل خانواده و شب بعد از شام در خانه پدری همسر محترم و دیشب هم شام مهمان همسر در رستوران ایتالیایی.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;خلاصه که رفتیم تو دهه ی سوم و خب حالمان خوب است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://eagle62.persiangig.com/image/Alireza%202.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 19:03:54 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-900.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گ ش ت ا ر ش ا د</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-899.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هفته گذشته فیلم &lt;strong&gt;گشت ارشاد&lt;/strong&gt; را دیدیم.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فیلمی بسیار خوب و هنرمندانه و پرمعنا که هر چیزی را سر جای خودش دقیقاً داشت.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img width=&quot;252&quot; height=&quot;166&quot; src=&quot;http://www.apam.ir/wp-content/uploads/2012/01/gashtershad206.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در این روزگار که عده ای فیلم هایی می سازند که به گفته &lt;strong&gt;علیرضا امینی&lt;/strong&gt; کارگردان عزیز فیلم &lt;strong&gt;انتهای خیابان هشتم&lt;/strong&gt; به صورت دستوری اکرانشان در سینماها اجباری می شود چه خوب که لااقل در چند دانه اندک شمار سینما اجازه اکران را به فیلم پرمعنای گشت ارشاد داده اند. درست است که با اکران دستوری و تماشای اجباری فیلم های سفارشی آقایان باز هم شاهد خواهیم بود که فروش بیشتری نصیب قلاده های طلا شود اما ای کاش همه می دانستند که فرق بین دروغ و راست چیست. هر آلودگی ای را به هر وسیله ای نمی توان از دامان آلوده پاک کرد. حتی به هزینه ساخت فیلم های پرخرج خوش رنگ و لعاب که شنیدن صدایش هم از پشت درب سالن در حال اکران یادآور روزهای تلخ و خونین است. خاطراتی که با هیچ چیزی پاک نمی شود. و بعد از مدت ها انکار آلودگی این بار آلودگی را گردن دیگران می اندازند. همه چیز در خیابان ها خلاصه نشد. در زمینه های دیگر هم ما مردم دیدیم و شنیدیم. هر آلودگی را نمی شود پاک کرد. برخی آلودگی ها را به هیچ وجه نمی شود پاک کرد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دست مریزاد به سعید سهیلی و دست مریزاد به پسرش و همین طور حمید فرخ نژاد عزیز و پولاد کیمیایی با آینده ای درخشان&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فیلم &lt;strong&gt;زندگی خصوصی&lt;/strong&gt; را ندیده ام. فقط شنیده ام که مثل گشت ارشاد بارها جلو اکرانش گرفته شده.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 16:47:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-899.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نهنگ</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-898.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اول امسال بود که از &lt;A href=&quot;http://eagle.blogfa.com/post-861.aspx&quot; target=_blank&gt;دهه 80&lt;/A&gt; دنیای خودم نوشتم و سال ۹۰ آغاز شده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال مهمی است در زندگی من چون دنیام با دنیای عزیز دیگری شرک شد و دنیای اون با دنیای من. سالی که هم من مستقل شدم هم &lt;A href=&quot;http://aminkarimi.com/&quot; target=_blank&gt;امين&lt;/A&gt;. امسال هر چهار نفر نوع متفاوت زندگی را شروع کردیم و پا به عرصه جدید زندگی گذاشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امسال اوضاع کشور روبراه نبود. اندوه ناک بود. دل هامون درد می گرفت و چیزی نمی گفتیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال ۹۱ سال نهنگ هست ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا این سال را برای همه بندگانت پربرکت بگردان. یک لحظه ما مردم را به حال خودمان وامگذار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا یونس وار ما را در پناه این نهنگ به سرمنزل آرامش برسان از جاهلان و دریای پرتلاطم نجات بده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا این مملکت را از خشکسالی و دشمن و دروغ نجات بده. از دشمنان خارجی و داخلی در لباس دوست. از خشکسالی و جهل. از دروغ هایی که دشمن را قوی می سازد و دوست را ضعیف.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا در این دوران به زندگی این مردم برکت عطا بفرما و یاری اشان کن تا سرشان را در راه به دست آوردن لقمه ای نان بالا بگیرند و لبخندی از ته دل بر لبانشان باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا این سال را پربرکت بگردان و نور خود را در میان ما جاری بفرما.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سالی جدید، با حال و هوایی جدید، در کنار سفره هفت سینی با فضایی متفاوت ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال ۹۱ مبارک.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 01:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-898.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-897.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از زمانی که سنم واجد شرایط رأی دادن بود، جای هیچ مهر انتخاباتی در شناسنامه ام خالی نبوده ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ولی از ریاست جمهوری سال 88 به بعد دیگه ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 22:27:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-897.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به یک شاهد</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-896.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;به نام آن که جان را فکرت آموخت&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;نامه ای به یک شاهد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام به کسی که این نامه را می­خواند. کسی در جایی از دستگاه و قوه­ی قضائیه و در زمانی که خدا تعیین می­کند و مکتوب است در لوحی محفوظ. سند شهادتی که مفتوح است در زمانی که مکتوب است در لوحی محفوظ. از زبان کسانی که شش سال از دوران پویای جوانی­اشان را در ارتباطی با این دستگاه و قوه گذراندند و خوب و بد و زشت و زیبایش را با گوشت و پوست و خون و البته روح اشان لمس کرده­اند. در قالب طرحی به نام طفلان مسلم که مزین به نام امام حسین (ع) بود و از طرف جمعیت و جمع جوانی مزین به نام مولا علی(ع)، که این روزها گویا چشم­ها کور است و گوش­ها کر و عقل­ها خاموش که تبرک حاضر را نمی­بینند و نمی­شنوند و درک نمی­کنند. این نامه را به تویی می­نویسم که نمی­دانم که هستی. شاید مسئول دفتر آن مقامی باشی که در راه ما سنگ اندازی کرد. شاید خود آن مقام یا مقام­های مقصود، شاید هم دلسوزی که نمونه­اش را کم ندیدیم در این دستگاهی که بی­وفا و بی­معرفت و فراموش­کار هم در آن کم ندیدیم. می­نویسیم که شاهد باشی در روزی که شهادتت را می­طلبند. در روزی که زمانش را خدا می­داند و مکتوب است در لوحی محفوظ. این لوح محفوظ را به یاد بسپار که زیاد از آن یاد خواهیم کرد و آن چه در آن مکتوب است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال 1385 بود. چند جوان بودیم که مسن­ترین­اشان متولد سال 1361 بود و کوچکترین­اشان 1365. چه خوش غیرت بودند کسانی که دشمنان­اشان این جمع بچه­سال و بزرگ همت ما بود. خطبه امام حسین(ع) را دیدیم. تنمان لرزید از صراحتش. «چرا خداشناسان و احبار آن­ها را از ناسزا گفتن و حرام خوردنشان منع نمی­کنند». و بیشتر خواندیم. « شما ای بزرگان که در علم و دانش پرآوازه­اید! و درخیر و نیکی زبان­زد دیگران! و درنصیحت و پند دادن شهره­ی این وآنید!؛ به خاطرخدا، دردل مردم عظمت و شکوه دارید. افراد قوی ونیرومند شما را به حساب می­آورند؛ و ضعیف و ناتوانان، شما را گرامی و محترم می­شمارند، کسان خود را بر شما ایثار می­کنند که هیچ برتری برآن­ها ندارید؛ وقتی خواسته­هایشان برآورده نمی­شود از شما شفاعت می­جویند و شما باشکوه پادشاهان و عظمت بزرگان در میان آنان راه می­روید. آیا این همه برای این نیست که مردم امیدوارند که شما به احیاء حقوق خداوند قیام کنید؛ لیکن شما در بیشترین موارد، از اداء حق الهی کوتاهی کردید و حقوق ائمه را سبک شمردید، حق ضعیفان را پایمال نمودید. شما آنچه حق خود تصور می­کردید، به ناروا گرفتید ولی در راه خدا نه مالی بخشش کردید، نه جانتان را به مخاطره انداختید و نه از اقوام و خویشانتان برای رضای خدا بریدید. وه چه پرروئی با این اعمال زشت، بهشت خدا و همجواری پیامبران او را آرزو دارید؛ و می­خواهید از عذاب الهی در امان باشید. ای کسانی که چنین آرزو از خدا دارید؛ می­ترسم بر شما عذابی از عذاب­های خدا نازل گردد. زیرا شما در پرتو عنایت خدا،به مقامی رسیدید که بر دیگران برتری پیدا کردید. چه بسیارند کسانی که مورد احترام مردم نیستند ولی شما به خاطر خدا، در میان بندگانش احترام دارید. شما می­بینید پیمان­های الهی درهم شکسته می­شود، ولی هیچ دم نمی­زنید؛ و به هراس نمی­افتید. برای درهم شکستن بعضی از پیمان­های پدرانتان ناله سر می­دهید لیکن شکستن تعهدات و پیمان­های رسول خدا را نادیده می­گیرید. کورها، لال­ها و فلج­ها در شهرها بی­سرپرست مانده­اند و شما نه رحمی بر آنان می­کنید و نه عملی را که در خور شأن خودتان باشد، در مورد آنان انجام می­دهید؛ و یا قصد انجام آن را دارید. فقط با چاپلوسی و تملق، پیش ستمگران رفاه و آسایش خویش را می­جوئید.» و تنمان لرزید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خودت تفکر کن در خطبه و بگو ما چه چیز بیشتر گفتیم که کمتر صد البته گفته­ایم. « شما ضعیفان و بی­نوایان را، به دست ستمگران سپردید تا برخی را، برده و مقهور خود ساختند و برخی را برای لقمه نانی بیچاره و ناتوان کردند. ستمگران، در ملک خدا، طبق میل و خواسته خود گام بر می­دارند؛ و با تمایلات خود، راه پستی و مذمت را هموارتر می­سازند. از اشرار و دون فطرتان پیروی می­کنند و جسورانه در مقابل خدای متعال می­ایستند. در هر شهری بر فراز منبر گوینده­ای دارند که فریاد می­زند و با صدای بلند سخن می­گوید. زمین در تسلط کامل آنان است و دستشان از هر جهت باز و گشوده. مردم بردگان آنانند بدان گونه که هر دستی بر سر آنان کوبیده شود، قادر به دفاع نیستند. گروهی از این جباران کینه توز، سخت بر بی­نوایان چیره گشته­اند و گروهی فرمانروایانی هستند که نه خدا را می­شناسند و نه به روز معاد عقیده دارند. عجبا !». &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه­اش را برایت بگویم که طرحی پایه نهادیم به نام طفلان مسلم. الگو و محور ما شد خطبه امام حسین (ع) و پخش این خطبه و رساندن صدایش به گوش مردم، بدون قضاوتی، چون روشن­تر از این نمی­شد و چه بسا این هم معجزه­ای دیگر از این امام عزیز است که در زمان حال پس از چند صد سال خطبه­ای از دل تاریخ استخراج می­شود که شنیدنش و فریاد زدنش هنوز هم دل کوردلان را می­لرزاند و دل آن­ها که برنجد تو خود خوب می­دانی و در ازاءش در نمی­رنجانند، دل خون می­کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با خبر شدیم در گوشه­ای از شهر، یعنی تهران، یعنی پایتخت ایران، ایران صاحب تمدن و شوکت و جلال، ایران جلودار در عرصه علم و دین و تشیع، و البته ایران نفتی ثروتمند، گوشه­ای هست جایگاه کودکانی که در جامعه تحت عنوان کودک زندانی معروفند. و خیلی از مردم هم با تعجب می­پرسند «مگر زندان بچه­ها هم داریم؟!» و می­گویی «البته شبیه زندان نیست. نامش کانون اصلاح و تربیت است. کودکان خطاکار در آن­جا هستند.». می­پرسند «تا چه زمان و چه مدت؟!». می­گوییم «بستگی به جرمش دارد. اگر سرقت باشد با کشیدن حبس معلوم و رد مال و ادای دین. اگر دعوا کرده باشد و کسی آسیب دیده باشد با کشیدن حبس معلوم اخذ رضایت از شاکی و پرداخت دیه تا حد رضایت قانون و شاکی. و ... و اگر مرتکب قتلی شده باشد اگر بتواند رضایتی از شاکی بگیرد و دیه­ای بپردازد که باز می­گردد به جامعه، وگرنه اعدام می­شود اگر قانون بگوید.» با تعجب می­پرسند«مگر بچه را هم اعدام می­کنند؟!». از تعجب­اشان تعجب می­کنیم و می­گوییم «نه. می­گذارند سنش به حد قانونی برسد، سپس اگر راهی برای اخذ رضایت از شاکی نبود پس از رسیدن به سن قانونی اعدام می­شود به جرمی که در زمان کسر سن مرتکب شده.». منقلب می­شوند و می­پرسند «این بچه­ها از کجا هستند؟! جرم­اشان چیست؟ چه شد که مجرم شدند؟ آینده­اشان چه می­شود؟ این­ها بچه­ی آدم هستند یا موجوداتی خطرناک و گناه­کار؟! مگر کودک گناه­کار هم داریم؟ مگر در دین ما و ائمه ما نگفته­اند که برای کودک گناه و جرم متصور نیست؟! این بچه­ها که هستند و آن­جا کجاست؟!» و ما در پاسخ فقط یک جمله می­گفتیم. می­گفتیم «بیا تا برایت بگوییم. عصر تاسوعا، بیا در کانون اصلاح و تربیت. ساعت سه بعد از ظهر. سالن همایش. آن­جا خودت ببین و بشنو و گوش و چشم غایبین بشو. این خطبه را هم بخوان که محور اندیشه­ی ماست. آخر می­دانی؟ ما مسلمانیم. شیعه­ایم و قبل از همه انسانیم و دلمان به تنگ آمده از غربت پیام اماممان و علمی بر زمین مانده که بلند کردنش همت همه را می­طلبد. می­دانی؟ غیرت انسانی و دینی و مذهبی و ملی ما نمی­گذارد ببینیم. تو هم نخواه که ببینی. پس به امید دیدار در همایش طفلان مسلم در روز تاسوعا در کانون اصلاح و تربیت.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدیر آن زمان کانون آقای محسنی بود. لطف الله محسنی که که به حق لطفی بود از سوی پروردگار. مرد نازنینی که خیلی­ها راضی نبودند با NGOها، یعنی سازمان­های مردم­نهاد، یعنی همان­ها که این روزها گویا بردن نام­اشان کفاره دارد کار کند، ولی می­گفت درهای کانون باز است چون این بچه­ها فرزندان جامعه هستند. پس از این به آغوش جامعه باز می­گردند. مولایمان امام صادق به ما آموختند که کودک گناه­کار نیست بلکه خطاکار است و با هر درجه­ای بخشش و رحمت برایش عین ثواب. دستور داد جای جای کانون، از معاون و معاونین گرفته تا حراست و مددکاران با ما نهایت همکاری را داشته باشند. پا در کانون می­گذاشتی گویی به محل کار شخصی خودت که سهل است، در خانه­ات پا گذاشتی، آمدی به مهمانی دوستان نوجوانت. اجازه داد با تک تک مددجویان صحبت کنیم. با ما درد و دل کنند. بدون هیچ محدودیتی. می­دانست که از این راه پاک هیچ آلودگی­ای بیرون نخواهد زد. ایمان داشت و دلش قرص بود. نگران خوش­آمد و بدآمد بالادستی­ها و ناخدمتی­های پایین دستانش هم نبود چون بالاتر از خدا کسی نیست. چون هر چه کند مکتوب می­شود در لوحی محفوظ. چه بسا که نه ما بدانیم نه شما که چقدر شخصاً دلسوزی کرد برای کودکان این سرزمین و کارمند دلسوزش خانم خدابخش را به بازرسی خانواده مددجویان می­فرستاد تا جدا از قالب کاری مطلع شوند که مددجوی­اشان از کجا آمده. خانم خدابخش عزیز که خودجوش به محله­های محروم شهر سر می­زد چون کیست که نداند مهمانان کانون، میزبانان در همین محله­ها هستند. می دانی؟ در سال 85 کودکی دیدیم معصوم که در سن 15 سالگی کار می­کرد. می دانی کار کودک زیر 15 سال قانونی نیست؟! با موتور به خانه­اش باز می­گشت که تصادف کرد و مردی فوت شد. این کودک، کودکی­اش را در کانون گذراند. چون دیه نداشت. چون رضایت نتوانست بگیرد. معصومیتش رفت. 3 سال بعد که آزاد شد دیگر آن کودک معصوم نبود. آیا ازش خبر داری؟ ما خبر داریم. چون خودمان آخرین قدم آزاد سازی­اش را با پرداخت مبلغی برداشتیم. همین قدر بگویم که با اعتیاد پنجه در پنجه است. سال اول نوجوانی دیدیم که بر سر حفط مالش نزاع کرد و مرتکب قتل ناخواسته شد. نوجوانی دیدیم که از زور گرسنگی به دله دزدی پرداخت. کودکان بی­پناهی دیدیم که جرم­اشان اقامت غیر مجاز بود. در آن سال کودکی بود زیر تیغ. مسئول روابط عمومی کانون (آقای مؤمنی) از ما کمک خواست. تمام تلاش­امان را کردیم. پول قرض کردیم و جمعیت و طرح در سال اول اجرا زیر قرض رفت. می­دانی؟ یک همایش برگزار کردیم در تاسوعا و فریاد زدیم که غیرت­امان نمی­گذارد ببینیم کودکی از فقر کارش به ندامت­گاه برسد. چون ما امام حسین داریم که فریادش آزادگی بود و کودک گناه­کار نیست، خطاکار است. بزه­کار نیست. بزه دیده است. پول جمع کردیم و دیه این کودک فراهم شد. راستی می­دانی گفتن کلمه دیه در این روزها برای ما ممنوع شده؟! می­گویند شما خبط می­کنید که بدون اجازه ما برای آزادی کسی دیه جمع کنید. مملکت ستاد دیه دارد. ساکت بمانید. پس این را هم بدان که طبق گفته مسئول روابط عمومی وقت (آقای مؤمنی) در آن سال­ها ستاد دیه کودکان کانون را نمی­دید. موضوع هدفش مهریه بود و نفقه و چک که هیچ کدام به سن یک کودک بزه­دیده قد نمی­داد. آن روزها ستاد دیه کاری به این کارها نداشت و نمی­دانیم چرا اکنون رگ گردنی شده و اجازه نمی­دهد ما با سابقه 6 سال جمع­آوری دیه و آزاد سازی، کلمه دیه را بر زبان بیاوریم. پس این را هم بدان که ما در همایش­ها و مراسم­هایمان از مردم عادی پول جمع می­کردیم. مردمی که به ما اعتماد داشته­اند و دارند. ذره­ای از پول جمع شده اتلاف نشد و ریال به ریال خرج آزادسازی و حمایت این کودکان گردید. کودکانی که تعلیمات انسانی و دینی ما می­گوید گناه­کار نیستند و باید به آن­ها فرصت دوباره داد. تو روی سن نبودی ببینی برکتی که در این همایش­ها از در و دیوار و سقف می­بارید. تو روی سن نبودی که ببینی شور و شوق مردم، اشک­هایی که در چشم­ها حلقه زده بود بر صورت­ها جاری می­شد. تو روی سن نبودی که اشک یک کودک مددجو را روی سن که پنهانی هق هق می­زد ببینی و دست روی شانه­اش بگذاری تا آرام شود و اشک در چشم خودت هم حلقه بزند. تو روی سن نبودی وقتی جماعتی منقلب شد. تو روی سن نبودی ولی بدان روی آن سن اتفاقاتی افتاد که حاصلش شد نجات یک کودک از اعدام و حمایت یک کودک پس از آزادی. حاصلش شد تنفر مردم از خرافه­هایی که دو سال بعد بزرگان جامعه تنفرشان را از آن­ها علنی کردند. و مهم تر از همه برای تو این که حاصلش شد محبوبیت کانون اصلاح و تربیت و مسئولینش در نزد مردم بود. چه کانون روشن­فکری و مدیران دلسوزی و چه فضای باز عادلانه­ای که می­گذارد جمعی جوان بیایند و روی سن خود این کانون در دل قوه قضائیه فریاد بزنند و اعتراض کنند به هر چه باعث این سرنوشت برای این کودک شده و باعث قدم خیری شوند. خیر بود که سرازیر می­شد به کانون. ولو بدون هماهنگی با ما. آبرو بود که برای آن مجموعه خریداری شد. یک اعدامی کمتر، یک افتخار بیشتر. کانونی که در نزد مردم محبوب شده بود چون درهایش را به روی مردم باز کرده بود. قوه و دستگاهی که مردم دعای خیری نثارش می­کردند به خاطر وجود این کانون و این مدیر. و مردمی که اعتماد کردند و آمدند تا اگر هم دردی دارند آزادانه بگویند و مثل ما جمع جوان فریاد بزنند و کودکی نجات پیدا کند. طرح طفلان مسلم کشی نجاتی بود که گوشه از آن کانون اصلاح و تربیت قرار داشت و مدیر عزیزش و مسئول فرهنگی دلسوزش (آقای ابن رحمان). خدمات این عزیزان و آن روزها و رویدادهایش و برکتی که شامل حال عامل و معلولش شد همه مکتوب است در لوحی محفوظ که روزی مفتوح خواهد شد به اذن الهی و آن روز تک تک بددلان قبطه می­خورند که چرا چون محسنی­ها و ابن رحمان­ها و خدابخش­ها و ... نامشان در این مکتوب نیست و دستانشان در روز حساب خالی است و بارشان سنگین. شمایی که این نامه را می­خوانی بگو. بگذار ما بپرسیم. چه از این جمع دیدید؟ کدام عمل غیر انسانی؟ (با آماری بالغ بر شانزده آزاد سازی فقط در سطح استان تهران). کدام برهم زدن امنیت؟ (آن هم وقتی داشتیم کودکانی را حفظ و حمایت می­کردیم که رها کردنشان امنیت را به خطر می­انداخت). کدام عمل غیر دینی (وقتی تمام محور ما خطبه امام حسین (ع) بود، نه بیشتر و نه کمتر و تمام شعار ما کوشش برای طفل مسلم امروز بود اگر گریه­ای برای طفل مسلم دیروز هست! نام طرح مزین به نام طفلان مسلم بود و امام حسین (ع) و نام جمع مزین به نام امام علی (ع). پای سن قبل از شروع برنامه نماز جماعت خوانده می­شد. می­دانی؟ یادم رفت بگویم. تو روی سن نبودی که لبخند امام حسین (ع) را ببینی. تو روی سن نبودی که رضایت امام حسین (ع) را ببینی و روی بازش را). کدام بی­حسابی؟ (وقتی در طول 6 سال فعالیت جمعاً یک درصد مبلغ جمع­آوری شده را هم خرج تبلیغات نکردیم با این که قانوناً اجازه پنج درصد داشتیم و طبق قانون برخی NGOها تا چهل درصد! می­دانی؟ هیچ کدام از ما حقوق و دستمزدی نمی­گرفتیم. از جیب خرج می­کردیم و طرح را جلو می­بردیم. سلامت مالی ما بود که خیرها به ما اعتماد داشتند. گزارش مالی ما هم مکتوب است.). کدام عمل غیر قانونی و کدام حرکت ناهماهنگ و تک­روی؟ (وقتی در قدم به قدم فعالیت ما، از شناسایی گرفته تا آزادسازی، مددکاران کانون در جریان کار ما بودند و کلیه مذاکرات و پرداخت دیه­ها تحت نظر ایشان صورت می­گرفت). این­ها را گفتم و سال 1385 با دو همایش، یکی در تاسوعا و دیگری در اربعین تمام شد. بگذار برایت بگوییم سال بعد چه شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال 1386 شد. شاید دو سه ماهی که نه، سه چهار ماهی بیشتر بی­کار نبودیم. یعنی می­دانی؟ می­گویند «کل یوم عاشورا، کل ارض کرب بلا». حالا واقعاً برای همه این طور هست؟ یا این که «کل یوم» می­شود ده روز محرم به اضافه یک روز اربعین برای همه. که گناه سالانه را بشویند و با خودنمایی و نذری دادن به همسایه بغلی و علم بزرگ­تر و طویل­تر و صدای بلندتر شخصیت شویی کنند در این ایام که مردم بگویند این فلانی که فلان بود اما گویا بچه مسلمان است. خدا خیرش دهد. می دانی؟ برای این­ها «کل یوم» همان چند روز است و «کل ارض» همان کادر دیدگان دوستان و مردم که ببینند مسلمانی علنی­اشان را. پس بگذار بگویم که اگر برای حتی بچه هیئتی­ها محرم ده، بیست روز است، برای ما یعنی دو ماه تمام شب و روز یکی شدن برای طرح طفلان مسلم. «کل یوم» از نظر ما این بود که در تمام طول سال پی­گیر وضعیت مددجویان آزاد شده­امان باشیم و در حال برنامه ریزی برای جمع آوری هزینه حمایت و آزاد سازی بقیه. پی­گیر فعالیت فرهنگی و علمی­امان در طول سال. آخر ما فقط برای نمایش نیامده بودیم. و از این سال، دو ماهش هم فعالیت شبانه روزی بود برای همایش طفلان مسلم. روزها سر زدن به کانون اصلاح و تربیت برای شناسایی و سر زدن به خانواده­هایشان، عصرها پی­گیری کارها و شب­ها برنامه ریزی. روزها صحبت با نشریات و رسانه­ها جهت اطلاع رسانی و عصرها جلسات هماهنگی و بررسی نتایج شناسایی و شب­ها برنامه ریزی و فعالیت­های اینترنتی. آری. محرم برای ما زندگی­امان بود. ما عهد بسته بودیم با امام­امان و به پای این عهد تلاش می­کردیم. سال 1386 هم مددجویی بعد از 3 سال با کمک خیرین ما آزاد شد. و این گوشه­ای از دستاورد ما بود. تو روی سن نبودی که ببینی که مددجویی رفیق چند ساله­اش را پس از اعلام خبر آزادی­اش در آغوش گرفت و زار زار گریه کرد چون خودش یک سال بود که با وجود پرداخت دیه معطل گرفتن رضایت شده بود. ندیدی که مادرش با آن مددجوی رفیق گفت «میثم جان، خاله جان، تبریک می­گم بهت پسرم». تو روی سن نبودی که ببینی که مؤسس جمعیت پس از شنیدن شرح حال بچه­گانه­ی یک مددجو که شوخی شوخی قاتل شده­بود وا رفت نتوانست تریبون را ادامه دهد از دردی که گرفت در دلش. تو نبودی که انفجار سالن را پس از خبر آزادی میثم ببینی. باز هم تکرار می­کنم، نبودی و ندیدی لبخند امام حسین را در روزی که عده­ای فقط به هرچه بیشتر گریه کردن برایش می­اندیشیدند بدون کلمه­ای لبیک گفتن به این امام. علم این امام روی زمین مانده بود و ما دیدیم لبخندش را وقتی گوشه­ای از این علم سنگین بلند شد. علمی به سنگینی درد کودکان سرزمین­امان. همه چیز مکتوب است. در همان لوح محفوظی که بهت گفته­ایم که روزی مفتوح خواهد شد به اذن الهی. مانند این نامه که به وقتش مفتوح خواهد شد برای تو. زمانی که مکتوب است در همان لوح. و ما سال 1387 مشغول کار بودیم و نفهمیدیم چگونه یک سال دیگر هم گذشت. علی که خودش برای جمع­آوری دیه خودش کار می­کرد با قدم آخر ما آزاد شد. مردی شده­است برای خودش. تو ازش بعید است خبر داشته باشی. نوجوانی دیگر پناهگاه یافت و رفیق. آمار زیاد بود. با سرمایه حداقل اما عشق حداکثر. برکتی که هر کسی نمی­بیند و درک نمی­کند. اگر آن­هایی که باید ببینند می­دیدند، دیگر لازم نبود طرح طفلان مسلم باشد که بخواهد فریادی بزند. پس وجود ما یعنی کوری آن­ها و این دو لازم و ملزوم هم هستند. پس تا آن کوری هست، طفلان هم هست، حتی اگر فریادش را در نطفه خفه کنند. سال 1387 شنیدنی است. فراموش نشدنی است. پس می­گوییم برایت تا بیشتر درک کنی درد سال­ها بعد را.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال 87 شد. با تیمی جوان و تازه نفس آمدیم. این را یادم رفت بگویم. محل همایش­های ما سالن سینمای کانون اصلاح و تربیت تهران بود. یک سالن یحتمل 200 نفره که هیچ وقت کامل پر نمی­شد. تاسوعای سال 87 کار به صندلی­های اضافه هم کشید و تمامی اعضاء جمعیت سر پا ایستاده بودند تا مهمان­ها راحت باشند. جمعیتی در حدود 300 نفر. مددجوهایی روی سن بودند در قد و قواره خسرو که محکوم به اعدام بود و زیر تیغ و شاکی از نوع دعوای قومیتی بود که امیدی به اخذ رضایت نمی­رفت. حمید که تصادف کرده بود و 80 میلیون تومان دیه برایش در نظر گرفته بودند. نان آور خانواده بود و نداشت که پرداخت کند و در راه زندان بزرگسال بود. جایی که تو بهتر از من می­دانی که به قول آقای ابن رحمان بد جایی است و به قول ما کار تمام می­شود و تمام سعی ما این است که مددجو به کانون نرسد. حمید غلامی همانی بود که در یک خبر دروغ در یک سایت معتبر به مردم وعده داده شد که با سفارش رئیس جمهور وقت آزاده شده است. این را بدان که آزاد نشد و سال بعد به زندان بزرگسال رفت و با همت بچه­های ما و کمک دوستانی در بیمه از زندان بزرگسال بیرون آورده شد. بعد از تاسوعا همه هروله زدند برای خسرو. نشریات مختلف معتبر مطلب نوشتند. بازتاب رسانه­ای گسترده. برنامه زنده تلویزیونی از عملکرد بچه­های طرح طفلان و برنامه زنده رادیویی که مردم را به همایش اربعین دعوت می­کرد. همه یک صدا می­خواستند خسرو دار نخورد. و ما هم به این می­اندیشیدیم که دیگر سالن سینما پاسخگوی آن موج عظیم نیست. این بود که محل همایش به سالن ورزش منتقل گردید و 800 صندلی چیده شد. سالنی که در اربعین سال 87 پر شد. کمک­های مالی بالغ بر 60 میلیون تومان و آزادی چندین مددجو. تو روزی سن نبودی چشمان اشک آلود مؤسس جمعیت را ببینی وقتی که حمید غلامی اشک می­ریخت و گریه می­کرد و غم­نامه­اش را می­گفت. تو روی سن نبودی وقتی که خبر آزادی مددجویی دیگر داده شد اشک ریخت و بغلش کردند. تو روی سن نبودی که ببینی چند صد نفر همه اشک می­ریزند و زن و شوهر تازه عروسی که حلقه ازدواج هدیه کردند و ... . تو در سالن نبودی وقتی که دختر بچه­ای گردنبندش را اهداء کرد. راستی خیلی پیش آمده بود، حتی سال­های قبل که گردنبند و جواهر شخصی و حلقه ازدواج هدیه می­شد. دختر بچه گردنبد را هدیه کرد و حرکت آویشه خانم کوچک باعث شد موج خیرین راه بیفتد. برای همین در تاریخ 20 اسفند همان سال برای آویشه جشن تولد گرفتیم. در همان کانون. این بار زیر پرچم امام حسین (ع) جشن گرفتیم. جشنی با شکوه. بگذار برایت چیزی تعریف کنیم. تو روی سن نبودی. خانمی آمد و حلقه ازدواجش را اهداء کرد. آرام بدون این که کسی بفهمد به ما گفت «شوهرم جانباز است. دو دست ندارد. همیشه دلم می­سوخت که حلقه دست من است و در دست نداشته او نیست و دل آزرده است. فقط اعلام نکنید.» آقای شاهد! شما دیگر چه دلیلی بر حقانیت ما می­خواهی وقتی این همه برکت را می­بینی! آن سال رضایت شاکی خسرو گرفته­شد. با سفری که بچه­های ما و یک وکیل از طرف ما و یکی دو نفر از طرف کانون به اندیمشک داشتند. باز هم آزاد سازی داشتیم. ما 30 مددجو شناسایی کردیم و چند نفری آزاد شدند. در طول سال هم مشغول بودیم جوری که نفهمیدیم چطور سال 88 شد. سال تلخ 1388.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از سال 88 بگذار حرف­های جدیدش را بگویم. از تاسوعایی که در همان سالن بزرگ گرفته شد و اربعین که آخرین حضورمان بود در آن کانون بگذریم. از مددجویانی که آزاد شدند بگذریم. از این که در آن روزهای شلوغی مردم را از ازدهام و اغتشاش خیابانی به حرکت اجتماعی کنترل شده در داخل کانون دعوت کردیم هم بگذریم. ولی از این نگذریم که کودکانی روی سن آمدند که در سن کودکی معتاد به کراک بودند. و همین خون ما را به جوش آورد. می­دانی گناه ما چه بود؟ گفتیم کسی که مواد مخدر را وارد کشور کرده مفسد فی الارض است. و خب این کلمه آن روزها سرقفلی داشت. گفتیم امام حسین دلش از این خون است نه از آن. باز هم امام حسین هم در آن روزها سرقفلی داشت. می­دانی گناه این شد که در روزی که امام حسین داشت به ما لبخند می­زد مردم از شور و شوق این لبخند خوشحالی نشان دادند و ما که هیچ مسئولیتی نسبت به واکنش مردم نداشتیم متهم شدیم به حرمت شکنی. گناه ما این بود که صدایمان در آمد و متهم شدیم به سیاسی­کاری. مایی که از کلیه گروه­های منحرف سیاسی بی­زار و گریزانیم و معتقدیم سیاست آلوده­تر از آن است که بتواند نور خدا را جاری کند، برای همین به همه فعالیت اجتماعی را توصیه می­کردیم. حراستی که با ما برخورد کردند. معاون وقت را فر ا خواندند. توبیخمان کردند و در آخر گفتند امسال سال آخر کارتان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه از آن روز به بعد بود که موضع­گیری­ها شروع شد. و همین طور سنگ اندازی­ها. آخر ما یک بد شانسی هم آوردیم. آقای محسنی بازنشسته می­شد. آقای ابن رحمان هم همین طور. و آقای معاون سکان­دار کانون می­شد که رفتارش به دور از شخصیتی بود که در خور جانشینی محسنی عزیز باشد. یک جلسه خصوصی گرفتند و به ما توصیه کردند که نزنید این حرف­های تند را که این گونه پای دیگر NGO ها را هم از این مکان می­برند. نگفتند بد گفتید. نگفتند حق نگفتید. گفتند چرا گفتید. آقای معاون که الان رئیس هست هم بود. یادم هست که همان جا بود که به آقای معاون هیض بودن چشمان کارمندش نسبت به دختران دانشجوی عضو تیم دانشجویی­امان را گوشزد کردم و گله نمودم از تکه پرانی­هایشان و کارشنی­هایی که اگر آقای محسنی نبود چه بسا پرونده طفلان اربعین با حضور 700 نفر هم بسته می­شد. نتیجه جلسه این شد که شب عید جشنی بگیریم برای کودکان کانون و مردم را هم دعوت کنیم. مثل همان جشن تولد سال 87. در واپسین روزها آقای محسنی به ناچار سکان را تحویل داد  فردی معلوم الهویت آنچنان مدل جشن را عوض کرد که مجبور به انصراف شدیم. سال نو شد و ما نبودیم کنار بچه­های کانون. به جرم فریاد زدن بر سر اعتیاد و باعث و بانی­هایش نبودیم. سال جدید که شد آن فرد معلوم الهویت بهانه آورد که رؤسایش بر علیه جمعیت توبیخی به دستش داده­اند و شاید نشود دیگر طفلان مسلم را در کانون داشته باشیم. منتظر نتیجه شدیم و خبر محرومیت­امان را بهمان داد. لفظاً اجازه گرفتیم که در خارج از کانون برنامه داشته باشیم و برای مددجویان کانون پول و دیه و کمک جمع­آوری کنیم. ایشان اجازه دادند. در طفلان مسلم تغییر رویکرد دادیم و با مرکز مراقبت پس از خروج مذاکراتمان را نهایی کردیم. به علت تأخیر در پاسخ­ها از تاسوعا باز ماندیم و همه چیز به یک هفته به اربعین 89 کشید. با حجمی تبلیغات. یک هفته مانده بود که بدگویی­ها در مرکز مراقبت شروع شد و همه چیز این شک را در ما برمی­انگیخت که این بددلی­ها و بداندیشی­ها نتیجه بدگویی­های خاله زنک­وار همان آقا (معلوم الهویت) به آن­ها بوده. مرکز مراقبت تحریممان کرد، چون انتظار داشت بدون اجازه ایشان جمله حمایت از کودکان آزاد شده را بر زبان نیاوریم. همه چیز سرقفلی داشت. روز قبل همایش رسید. به پلیس امنیت احضار شدیم. شکایت­نامه­ای علیه جمعیت و طرح طفلان مسلم تنظیم شده بود. جوری که ساعت 12 به پلیس امنیت ابلاغ شود. روز قبل همایش که نشود کاری کرد. از بس که این شکایت واهی بود حتی از یک ساعت زمان دادن به ما هم ترسیده بودند. تهمت­هایی زدند که نمی­دانستیم بخندیم یا گریه کنیم. تهمت سوء استفاده از نوجوانان کشور. آقای معلوم الهویت یک سال بعد معترف شد که شکایت کار خودش بوده و به اسم قوه قضائیه کار را تمام کرده. یک ماه بعد کارمند دیه کانون با پررویی در آزاد سازی یک مددجو از ما مشارکت خواست و بدین ترتیب یک مددجوی دیگر هم به کارنامه ما جمع گناه­کار و سوء استفاده­گر اضافه گردید. ایشان کلاً آگاهی از هرگونه کارشکنی همکار محافظه­کار نامحترمش را انکار می­کرد. باز هم گذشت. در ماه رمضان، کانون بنا بر رسم همیشگی ما را به افطاری دسته جمعی دعوت نمود. که اگر نمی­رفتی این کانون بود که مظلومانه ما را به رد دست دوستی متهم می­کرد، اگر می­رفتی باید چهره مردی را می­دیدی که در چشمانت نگاه کرد و معترف شد شکایت کار خودش بوده و وعده داد که شاید راه برای همکاری دوباره باز باشد و پس از دو هفته معطلی به ما وقت ملاقات داد و به جای خودش معاونی را جلو فرستاد که دیدنش برای ما وقت گرفتن لازم نداشت بی­اطلاع از هر چه ماوقع بود. از پشت در اتاقش ما را برگرداند و سپرد دیگر نپذیرندمان. ایشان حتی وجود چشم در چشم شدن را هم نداشت و جز زبان نامردی و بی­معرفتی و شکایت­کشی و دروغ­پراکنی پشت سر جمعی دانشجوی بی­ادعای دلسوخته هنر دیگری ندارد. شنیده­ایم که ناخوش­احوال است و حتی برخی کارهای اداری­اش را درازکش انجام می­دهد. نمی­دانیم. امیدوار باشد که سنت الهی ناخوش­احوالش نکرده­باشد. بی­احترامی­ها و هتک حرمت­هایی که ایشان به ما کرد برهیچ کس پوشیده نیست و قابل بخشش نمی­باشد و مانند خدمات آقای محسنی مکتوب است در لوحی محفوظ. کاش می­دانست کسی که به هر طریقی به هر ریسمان پوسیده­ای چنگ بزند که چند صباحی بیشتر بر صندلی­اش تکیه کند، موقعیتی آسیب­پذیرتر از هر جایگاهی دارد. می­دانی؟ در آن سال خیلی­ها به ما و کمک ما احتیاج داشتند، از جمله مددجویی در شهرستان که می­بایست عمل جراحی می­کرد وگرنه پایش قطع می­شد و خب ما پولی نداشتیم و تحریم بودیم. مددجویانی برای اربعین خودشان را آماده کرده بودند و ایشان شخصاً اعضاء دلسوز ما را به دادگاه و پاسخگویی کشاندند. دلم برای ایشان می­سوزد که بار خود را هر روز سنگین­تر می­کند. گناه این همه دل شکستن و چشمان به انتظار مانده مددجویان، بی­تعارف گردن ایشان. گناه بر زمین ماندن علم امام حسین هم بی­تعارف تقدیم به ایشان و همرهانش. کسی که در حد صحبت با یک جوان که 5 سال از عمرش را صرف کمک به کودکان کانون نموده، آداب معاشرت نداند، کسی که جواب محبت خالصانه و احترام را با شکایت کشی و پلیس و دادگاه بدهد، کسی که شهامت رو در رو شدن نداشته باشد و دروغ بگوید، لایق بیش از این نیست که بسپریمش به صاحب اصلی طرح طفلان مسلم. و این گونه بود که کار ما در سال 90 با شهر تهران تمام شد. راستی سال 89 در اصفهان و کانونش همایش داشتیم. عالی بود. مثل کرمانشاه. با مدیری خوش­فکر و دلسوز. چراغ طفلان خاموش نشد. هر کسی لایق استقبال از تیم طفلان را ندارد. سال 90 شد. کانون اصلاح و تربیت مشهد موافقت خود را با طرح طفلان و برگزاری­اش اعلام کرد. آقای مسئول استقبال نمود. فقط مشکل این جا بود که در هفته آخر یک جلسه به تهران رفت و با همتایان تهرانی در جلسه­ای نشست که حاصلش این شد. حق تبلیغ نداریم. حق بردن نام جمعیت امام علی (ع) را نداریم. حق دعوت بیش از 20 نفر در سالن را نداریم! نام طرح شرم­آور است. می دانی چرا گفت شرم آور است؟ گفت این کودکان گناه کارند و من شرمنده دو طفل حضرت مسلم می­شوم. خنده­دار است و جایی برای ادامه همکاری نمی­گذارد. کلهم سیستم پس­رفت داشته. یادش بخیر که 5 سال قبل در تهران مسئولینش، حتی آن آقای معلوم الهویت هم می­گفتند این کودکان مظلوم هستند نه گناه­کار. اکنون آقای مسئول دیدش در همین حد است که کودک کانون گناه کار است و نام طفلان مسلم ایشان را شرمنده دو طفل حضرت مسلم می­کند. یاد محسنی عزیز بخیر. او هم به همراه ما شرمنده امام حسین (ع) و دو طفل حضرت مسلم بود. اما ما از این که کم­کاری کردیم و ... خلاصه &quot;میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به سازمان زندان­های تهران پروپوزالمان را دادیم. خواستند ما را با ستاد دیه بر سر یک میز بنشانند. ستادی که چندی قبل ما را به جرم جمع­آوری دیه و آزادسازی یک دختر جوان زندانی که خانواده­اش به ما پناه برده بودند توبیخ نمود. ستادی که زمانی با این جماعت کاری نداشت اکنون کلمه دیه را سرقفلی دار کرده. خلاصه گفتیم شما را بخیر و ما را به سلامت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می­دانی؟ خواستیم در سطح شهر خطبه امام حسین را پخش کنیم. بدون حتی مشخص کردن جمله­ای خاص. بدون هیچ گونه توضیحی. بچه­های ما را بازداشت کردند. به همین راحتی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گویا امام حسین هم سر قفلی دارد. اما می­دانی؟ این راهی است که طلبیده شده­ایم. تهران نشد هر جای این سرزمین که کانونی هست. کانون نشد، هرجای این سرزمین که کودک مظلومی باشد که معصومیتی داشت که اگر بودیم با او، می­شد طفل معصوم مسلم نه کودکی که آن آقای مسئول کارنابلد آن جمله را بگوید که این کودکان را گناه­کار بخواند. جمله­ای که با اصول اولیه انسانی و علمی وجامعه­شناسی و روان­شناسی و مذهبی تناقض دارد. ایشان گویا نشنیده توصیه ائمه را. ایشان گویا نخوانده اصول علمی کار و جایگاهش را. ما هم معتقدیم که ایشان شرمنده طفلان مسلم باید باشد و هست و خدایش در آن جهان و زمان مکتوب به فریادش برسد. در سیستمی که زشتی­هایی هست که همیشه بین خودمان بماند دیگر امیدی بیش از این نمی­ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می­دانی؟ ما همه کار شکنی­ها و زشتی­هارا دیدیم و چیزی نگفتیم و فضا را درک کردیم. دروغ­ها و فریب­های امثال آن افراد معلوم الهویت را شنیدیم و خود را به نشنیدن زدیم. حتی می­دانیم بازی بعدی ایشان و این افراد چیست. حداقل دعوتی در ماه رمضان امسال بر سر سفره افطار که اگر نروی از دید ایشان دست دوستی پوشالی را رد کردی و اگر بروی آن طور برخورد می­بینی که لایق خودشان است و در شأن ما نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می­دانی؟ لیاقت می­خواهد. این که مهره­ای از مهره­های طفلان مسلم باشی، چه یک دانشجو چه رئیس یک کانون لیاقت می­خواهد. سرباز امام حسین (ع) بودن لیاقت می­خواهد. و خب فریاد بدون خفگان نمی­شود. نمی­شود فریاد بزنی و کسی در خفه کردن صدایت نکوشد. این خفگان هم مهر تأییدی است. خدا را شکر که طفلان قبل از این که آلوده شود، با تعویض این مدیران دلسوز روشن­فکر رفت و آن­ها را تنها گذاشت. فقط ای کاش کودکان کانون تنها نمی­ماندند. اصالت این راه اجازه آلوده شدن به هر قیمتی را نمی­دهد. همراهی با طفلان مسلم افراد لایقی چون محسنی و ابن رحمان و خدابخش و کشانی را می­خواهد نه کسانی را که به دو روز بیشتر چسبیدن به جایگاه­اشان می­اندیشند، ولو به قیمت دروغ و تهمت و سنگ­ندازی در راه خدا و امام حسین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی­دانم که هستی که داری این نامه را می­خوانی ولی بدان که هیچ چیز برایت ننوشتم. از شانزده مددجویی که شش نفرش قتلی بودند و از این بین چهار نفرش اعدامی، نگفتم که افتخار کم شدن آمار اعدامی­ها مبارک مدیران لایق آن زمان. این تنها آمار تهران بود. من هیچ چیز برایت ننوشتم و هیچ وقتی برایت نگذاشتم مگر در حد پنج، شش ساعت تایپ این نامه بدون حتی پیش­نویس و چکنویس. فقط در همین حد وقت گذاشتم برایت. خوب می­دانم با جماعتی طرفیم که اگر دلشان خدای ناکرده برنجد، دل جماعتی را خون می­کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرف زیاده است و بیش از اینش مکتوب است در همان لوح محفوظ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;والسلام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;و من الله التوفیق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;علیرضا کریمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;عضو تیم اجرایی طرح طفلان مسلم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;جمعیت امام علی (ع)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;دی ماه 1390&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;ماه صفر 1433&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;اربعین حسینی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;A href=&quot;http://sosapoverty-karimi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;لینک مطلب&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 19:50:38 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-896.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوب گفتی ...</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-895.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.ayatollahamjad.com/persian/media/2012/01/341939.html&quot; target=_blank&gt;خوب گفتی حاج آقا. مثل همیشه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 19:44:44 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-895.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرگذشت یک دیکتاتور</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-894.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وقتی کلمه دیکتاتور به گوش ت می خوره ممکنه تصویر خیلی ها برات در ذهن مجسم بشه. مثلاً قریب به یقین &lt;STRONG&gt;هیتلر&lt;/STRONG&gt;. شاید چون از همه رسوا تر بوده و &lt;STRONG&gt;چاپلین عزیز&lt;/STRONG&gt; هم فیلم دیکتاتور بزرگ را از روی شخصیت اون ساخت. جملات زیادی در مورد دیکتاتورها گفته شده. مثلاً &quot;&lt;STRONG&gt;دیکتاتور بر علیه ببرهایی می جنگد که حتی جرات نمی کند در مقابلشان از اسب پیاده شود.&lt;/STRONG&gt;&quot; یا جملات پر معنایی که یه زمانی یکی از دوستان در وبلاگش نوشت (&lt;A href=&quot;http://quote.blogfa.com/post-328.aspx&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما من یادم ه زمانی را که برای اولین بار با دیکتاتوری به اسم &lt;STRONG&gt;پاول پات (Pol Pot&lt;/STRONG&gt;) آشنا شدم یکه خوردم. کسی که دقیقاً با یک جریان مردمی از طریق انتخاب مردم به قدرت رسید و بعد مردمش را له کرد. زجر داد و کشت و هنوز که هنوز هست یادهای متفاوتی ازش می شه. خوب یا بد. (&lt;A href=&quot;http://eagle.blogfa.com/post-204.aspx&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در دوره ای هستیم که دیکتاتورها به جون هم افتادند و همدیگر را دیکتاتور خطاب می دهند و هر کدوم به نوعی در باتلاق دست و پا می زنند. وقتی &lt;STRONG&gt;معمر قذافی&lt;/STRONG&gt; را کشتند اصلاً خوشحال نشدم. با این که به سن و اطلاعات من قد نمی ده ولی عین یک نوار فیلم از جوونی تا لحظه مرگش جلو چشمم رژه رفت. یک جوان مبارز. در کنار مردم. علیه ظلم ظالم. قیام کرد. انقلاب کرد. با کمک مردم، کنار مردم قهرمان شد. آقا و سرور و عزیزشون شد. رهبر انقلابی اشون شد. اما کم کم هوس کرد بماند و نرود. خودش را مادام العمر کرد. دم به دم به خودش درجه نظامی می داد و بالاترین باید مال خودش بود. هر تصمیمی می خواست می گرفت. خودش را قیم و صاحب اختیار مردمش می دونست. کم کم صبر مردم کم شد. مردمش فقط لازم داشتند که بدونند می شه علیه یک حاکم مادام العمر قیام کرد. خون مردم قیام مصر خشک نشده شعار دادند. می دونستند لحظه ای پس بکشند حرکت در نطفه خفه می شه. اول شعار و بعد درگیری. اول نفرت بود از حاکم مادام العمر. نفرت مردم. نفرتی که از اعتراض نتیجه می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اول اعتراض بود و بعد نفرت کم کم ریشه گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حاکم مادام العمر چه کرد؟! مخالفینش را موش و جونور خوند. گفت تا آخرین قطره خونش جلو توطئه دشمنان کشورش که عده قلیلی آشوب گر را به اغتشاش تحریک کردند می ایستد. اون رهبر مردمش بود. قطعاً این مخالفین واقعاً موش های موزی ای بودند. من معتقدم که واقعاً از ته دل همه چیز را توطئه می دید و خودش را مبرا از هر عیبی. حاکم اهیت نداد و مقابله کرد. مردم ادامه دادند. حاکم با تیر از آن ها استقبال کرد و مردمش را به خاک و خون کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر دلم می سوخت برای قذافی که از یک فرد پاک مبارز که قطعاً احساسات و اهداف پاکی داشت تبدیل شده بود به آدم کش قاتلی که دیگه فقط کثافت از وجودش مونده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حاکم مدام العمر قاتل مردم تحت حکومتش شد. قاتل فرزندان معنوی اش. پدری که فرزندانش را بکشد و بخورد گریه دارد نه تنفر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی مردم کم کم نفرتشون زیاد شد. نفرتی که از خشم ریشه گرفت. خشمی که از خشم دیکتاتور نتیجه شده بود. خشم دیکتاتور خشم مردم را برانگیخت و وای بر روزی که نفرت مردم آمیخته به خشم شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی قذافی را در سوراخ موشش پیدا کردند با تعجب از مردم پرسید &quot;من هستم! رهبرتون. واقعاً می خواهید من را بکشید؟!&quot; و کشته شد. بدون محاکمه. بدون سؤال و جواب. خود جوش و مردمی کشته شد. توسط همون موش هایی که فکر می کرد آلت دست دشمنان فرضی اش هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دشمن دیکتاتور یک چیز بود. اون هم صندلی ای بود که مادام العمر تعریف شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر دلم سوخت که اگر قذافی به موقع مسند قدرت را بدرود می گفت یک انسان پاک بود اما صندلی قدرت اگر مادام العمر باشد آلوده می کند. این خاصیت هر دیکتاتوری است. با ایدئولوژی یا نیروی مردمی می آید. با رضایت مردمی در لحظه جو گیری هوس چسبیدن به صندلی قدرت و مادام العمر بودن بهش دست می ده. کم کم خودش را قدیس فرض می کنه. و کم کم حب قدرت کارش را به جایی می رسونه که راه پاک گذشته خودش را لجن مال می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجاست که برای دیکتاتور جماعت دلت می سوزه که همه هم باهوش بودند هم محبوب و هم شجاع و هم دارای تفکر بزرگ. ولی همه این دیکتاتورها اون قدر به این صندلی چسبیدند که منفور شدند و مورد اعتراض مردم قرار گرفتند. خشمگین شدند چون تحمل تکرار تاریخ در مورد خودشون را نداشتند. تحمل نداشتند مفعول چیزی باشند که در گذشته فاعلش بودند. گویی صندلی قدرت برای آن ها جور دیگری قرار است رکاب دهد. خشمگین شدند و سرکوب کردند. مردم خوشون را دنیا یا نسلی را به خاک و خون کشیدند و این طور مردمشون را خشمگین کردند. خشم مردم نابودشون کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم برای مردنشون نمی سوزه. برای سیاه شدن پرونده پاک گذشته اشون می سوزه. دلم برای اون معصومیت از دست رفته کودکی می سوزه که هیچ وقت فکر نمی کرد در واپسین سال های عمرش قاتل مردمش، فرزندان معنوی اش شود. فقط چون حب قدرت دارد و حب صندلی حکومت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خشم دیکتاتور کار دستش می دهد. حال سؤال اینجاست. خشم مردم چه عواقب سختی برای خودشون داره؟ شاید تصمیمات شتاب زده که می تونه حرکت مردمی را خراب کنه و یک دیکتاتور دیگه تربیت کنه و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدا آخر عاقبت معصومیت همه را بخیر کند. بر دیکتاتور باید اشک ریخت نه فریاد زد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;دیکتاتورها سوار بر پشت ببرهایی هستند که جرات پیاده شدن از آنها را ندارند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;وینستون چرچیل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; اعتنا نکردن به جان انسان ها، نخستین خصوصیت یک دیکتاتور است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Milton S. Eisenhower&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; تنها حاکم مستبدی که من می توانم در این دنیا قبول کنم، صدای آرام درون است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;گاندی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; حکومت استبدادی حکومتی است که سیاست را به خارج از سیاست کشانده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Samuel Himmel&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; دیکتاتورها همیشه تا لحظه آخر خوب به نظر می رسند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Tomas G. Masaryk&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; اینکه کسی باشد تا همه از او اطلاعت کنند بهتر است تا اینکه به افراد عوام فریب پر خروش اجازه داده شود تا با بوسه هرج و مرج به آزادی مان خیانت نمایند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Oscar Wilde&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; این یک پارادوکس است که هر دیکتاتوری از نردبان آزادی بیان به قدرت می رسد، اما بلافاصله و با رسیدن به قدرت، آزادی بیان همه را به جز خودش سرکوب می کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Herbert Hoover&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; نظر برخی مردم در مورد آزادی بیان این است که آنها آزادند تا هر چه می خواهند بگویند. اما اگر کسی چیزی در جوابشان گفت، هتک حرمتشان کرده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;وینستون چرچیل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; نیرویی درون چیزهایی که انسان دوست ندارد بشنود نهفته است. آزادی بیان برای انسان های بزرگ همچون باد برای اقیانوس است... و هر کجا که آزادی بیان متوقف شود، بخار مسموم جمع می شود و مرگ به زودی از پس آن فرا می رسد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Henry Ward Beecher&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; آزادی بیان، داشتن این حق است که در یک آتش سوزی انبوه بتوانی فریاد بزنی &quot;تئاتر&quot;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Abbie Hoffman&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; آزادی بیان دوست تغییر و انقلاب است. اما مهلک ترین دشمن استبداد هم هست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Hugo Black&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; آزادی بیان برای دموکراسی خطرناکتر از آن است که بشود اجازه اش را داد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Henry Louis Mencken&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; کسی دیکتاتوری بوجود نمی آورد تا از انقلاب نگهداری نماید، بلکه انقلاب را بوجود می آورد تا دیکتاتوری را پایه نهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;George Orwell&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; اگر همه ما می توانستیم تنها و بدون نیاز به تلاش کردن زندگی کنیم، می توانستیم از لذت سرشار استقلال بهره مند شویم. اما چون نمی توانیم، چنین خوشی تنها برای دیوانگان و دیکتاتورها فراهم است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Bertrand Russell&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; ما به حکومت خوب توسط مردم خوب نیاز داریم. وگرنه پادشاهان و حتی دیکتاتورها هم می توانند حکومت خوب را ایجاد کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Mahathir Mohamad&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; خصوصیت یکی بودن او با مردم و نداشتن هیچ مرز طبیعی یا غیرطبیعی با آنها، اینرا ممکن ساخته که او رهبری باشد که کسی از او به عنوان دیکتاتور یاد نکند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Frances Perkins&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; تنها صلحی که می توان با دیکتاتور برقرار کرد، آن است که بر مبنای جلوگیری از تهدید باشد. چون امروز دیکتاتور ممکن است دوست تو باشد، اما فردا به تو به عنوان دشمنش نیاز دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Natan Sharansky&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; دیکتاتور باید همه مردم را در همه لحظات فریب دهد. و تنها یک راه برای انجام آن وجود دارد، باید خودش را هم فریب دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;William Somerset Maugham&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; دیکتاتور: (اسم)، رئیس یک ملت که طاعون استبداد را به طاعون هرج و مرج ترجیح می دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Ambrose Bierce&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; دیکتاتور دشمن آزادی است. معارض قانون است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Demosthenes&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; من به دیکتاتوری سخاوتمندانه اعتقاد دارم. به شرطی که دیکتاتورش خودم باشم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;Richard Branson&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; من دیکتاتور نیستم. فقط صورتم اخمو به نظر می رسه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پینوشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; وقتی استبداد وجود مسلم شود، انقلاب هم تبدیل به حق می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;ویکتور هوگو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; هیچ دیکتاتوری، هیچ مهاجمی، نمی تواند که مردم را به زور اسلحه تا ابد حبس نماید. هیچ نیرویی عظیم تر از نیاز به آزادی در گیتی وجود ندارد. در مقابل این نیرو، حکومت ها و ظالمین و لشگرها یارای مقاومت نخواهند داشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;J. Michael Straczynski&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Dec 2011 01:14:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-894.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جذب</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-893.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;داستانی نوشته بودم به اسم &lt;A href=&quot;http://eagle.blogfa.com/post-727.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;پروژه محکوم&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; که تو وبلاگ نصفه گذاشتم ولی دو ساله تموم شده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اکثر شخصیت هاش را با عدد نامگذاری کرده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از شخصیت هاش را که خیلی دوست داشتم و تنها شخصیتی بود که عاقبت بخیرش کردم خیلی بهم نزدیک بود. بنا به دلایل شخصی هم اسمش را گذاشتم 0238.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو روز پیش ماشینم را از سایپا تحویل گرفتم. پلاک شخصی ای که برای اولین بار بهم اختصاص داده شده را دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;238ی43&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://eagle62.persiangig.com/image/Pelak.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از دو سال.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: وقتی شماره پلاک را دیدم به نظرم خیلی خیلی آشنا اومد. خوب که به حافظه ام رجوع کردم یادم اومد اسم همون شخصیتی ه که به خودم نزدیک تر نوشتم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Dec 2011 23:06:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-893.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فریاد خاموش شده</title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-892.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;بیاییم در محرم زنجیر نزنیم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;اما زنجیر از پای جوانمردی باز کنیم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;سینه نزنیم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;اما سینه دردمندی را از غم و اندوه پاک کنیم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;اشکی نریزیم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;اما اشک از چهره مظلومی پاک کنیم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;آن وقت با افتخار بگوییم عرض ارادت یا اباعبدلله&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;همایش طفلان مسلم در شهر مشهد هم در آخرین روزها تحریم گردید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 14:10:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-892.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://eagle.blogfa.com/post-891.aspx</link>
<description>فردا شنبه 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پایان هفته اول زندگی مشترک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آغاز وضعیت اشتغال به در عالم تأهل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Nov 2011 22:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>eagle</dc:creator>
<guid>http://eagle.blogfa.com/post-891.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

