سید حسن آقامیری طلبه‌ای که سخنرانی‌های وی اخیرا در فضای مجازی به نحو گسترده‌ای منتشر شده و مورد استقبال قرار گرفته، در اینستاگرام نوشته:

"پسر، پدر".

"من اگر پدر اون پسر بودم"!

این جمله، این روزها زیاد به گوشم میخوره.

یعنی من پدر اون پسر نیستم؟!

شنیدم برای عوامل این جنایت طلب اشد مجازات شده.

یعنی برای پاک کردن صورت مساله صورت مساله رو اعدام می‌کنیم! به اون پدر حق میدم اگر الان فقط به همین گزینه فکر کنه.

اما به خودم نه و به هر کسی که دنبال عدالت حقیقی باشه حق نمی‌دم فقط به اعدام اون دو نفر فکر کنه! میخوام تو دادگاه وجدان مردم کشورم از خودم شکایت کنم.

متهم ردیف اول:

سید حسن آقامیری

موضوع اتهام:

دامن زدن به اختلافات مذهبی

متهم ردیف دوم تا آخر:

سید حسن آقامیری

موضوع اتهام:

نگفتن! نگفتن از دردهای محمد (ص)

نگفتن از فلسفهٔ حقیقیه احکام.

نگفتن از تاریخ انقضاء برخی از اونها.

من متهم هستم.

چند روزه دارم فکر می‌کنم چه انگیزه ای باعث میشه یک فرد نسبت به مردم یک کشور دیگه این رفتار رو داشته باشه.

هیچ وقت فکر کرده بودیم که اختلافات مذهبی میتونه چهره ای تا این اندازه زشت داشته باشه.

چرا نگفتم از علی (ع) و دردی که برای اتحاد بین مسلمان‌ها به جان خرید!!! قرآن رو دیدم.

در قرآن گناهی بالاتر از ایجاد اختلاف و تفرقه بین انسان‌ها وجود نداشت.

من قبلاً هم در دادگاهی محکوم شدم! اون روزی که داعشی ها زن‌های ایزدی عراقی رو به اسم اسلام! تو بازارهاشون به حراج گذاشتند.

من محکوم شدم.

تو دادگاه چشم پسری که دید مادرش رو به حراج گذاشتند.

تو دادگاه قلب مردی که دخترانش رو به حراجی بازار موصل روانه کردند!

در دادگاه دست‌های بسته زنی که فکر می‌کرد آیا یک دین میتونه اینقدر احکامی غیر انسانی داشته باشه.

و اگر جواب منفیه چرا علمای اون دین تا اون روز ساکت بودند.

چرا نگفتند اسلام با برده داری و کنیز داری مخالفه! چرا نگفتند.

و من دوباره به جرم نگفتن!

محکوم شدم.

به جرم نگفتن پیام حسین (ع) به مردم کوفه وقتی که اونها رو مورد خطاب قرار داد و فرمود: ای کنیز بارگان! چرا نگفتیم از "درد صبر"، در مجلسی که مردی شامی دختری را به کنیزی طلب می‌کرد!

ووو

این نوشته مجال این رو نداره تا از مهربان‌ترین پیامبر خدا دفاع کنم و ثابت کنم که محمد (ص)

راهی رو ترسیم کرد که به "کرامت انسان" ختم می‌شد اما، اما ما این راه رو نرفتیم.

و همه چیز رو به نفع خودمون تفسیر کردیم.

من ایمان دارم محمد (ص) از اسلام این روزهای خاور میانه بیزار بود.

 

منبع: تابناک

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 8:39 | لینک  | 

چند نفر ایرانی با غیرت شب و روزشون یکی شد.

۱۸ ماه تلاش کردند ...

به ریاست کسی که یک حقیر او را در زمان ریاست جمهوری خودش خانه نشین کرد ...

برای از بین بردن قطعنامه ای که آن حقیر اون را کاغذپاره خونده بود ...

برای از بین بردن تحریم هایی که معاون اون آدم حقیر که الان در زندان ه جمله معروف «سلام به تحریم ها» را سر داده بود و از تحریم استقبال کرده بود ...

و خنده دار این که مدافع بی چون و چرای اون آدم حقیر با آن روزنامه کذایی اش که برعکس نامش کیهان, کوچک است شرط توافق خوب را لغو قطعنامه می دانست و برداشته شدن سریع تحریم ها

...

و در روزی که حتی مجلس غیر مردمی ایران هم از این بیانیه ابراز خرسندی کرده, تا این لحظه تنها کسی که در کنار نتانیاهو و بوش برادر از این توافق می نالد کسی نیست جز همان آقای مدافع که در توهمش اسب زین کرده داده ایم و افسار پاره گرفته ایم.

اما واقعیت این است که همان طور که برای ما مهم بود کنگره آمریکا خرسند نشود, مهم بود که نتانیاهو راضی نباشد, رضایت بوش برادر مهم نبود, ‌واقعیت این است که قرار هم نبود امثال شریعتمداری و رسایی و ... راضی باشند وگرنه مشخص بود که در مذاکرات شکست خوردیم و خبر نداریم.

***

ایران بعد از انقلاب دو بار می بایست از حقانیت خودش در مجامع بین المللی دفاع می کرد. بار اول بعد از جنگ با عراق بود که رسماْ عراق مقصر شناخته شد و بار دوم این بار. بار اول ظریف جوان با متن دفاعیه اش کارساز شد و این بار ظریف پدر بزرگ.

درود به شرفتان دکتر ظریف و همراهان عزیز که در هر برحه تاریخ به افراشته شدن پرچم ایران کمک کردید.

خانه نشین شدی و کاری نکردی جز پرستاری از مادر مرحومت و وقتی به کار فراخوانده شدی کارستان کردی ...

***

 این متن را یک نفر در پیج دکتر ظریف کامنت گذاشته بود :


آهاى جناب نماينده!!!!! منتخب ملت....
شما الان پادشاه چندم رو رد كردى تو خواب؟؟؟!!!
بخواب...راحت بخواب كه ظريف و تيمش در سرزمين عيش و عشرت از ٢٤ ساعت، ٢٢ ساعتش رو بيدارن، تا شما و ياران دلواپستون ، باز از شنبه صبح، سرحال و پرانرژى، ميوه و شيرينى عيد به بدن زده ، مناسك ديد و بازديد عيد و سفر و سيزده بدر به جا آورده، در نهايت دلواپسى، نطق كنيد و چوب هاى تازه لاى چرخ دولت و ملتى بذاريد كه به نام نمايندگان منتخب!!!! خونه شون رو اشغال كردين .... بخوابين.... راحت بخوابين !
در لوزان، هنوز چراغى روشنه !

***

ظریف: نیازی به استفاده از «فکت شیت» نیست

 

قرائت متن بیانیه مشترک ایران و ۱+۵

 

انتقاد شریعتمداری از تفاهم لوزان

 

استقبال مردم از ظریف در بدو ورود به تهران

 

واکنش جمعی از هنرمندان به تفاهم لوزان


رکوردشکنی تاریخی کری در مذاکرات لوزان

فیلم: شور و نشاط شبانه در پایتخت پس از تفاهم هسته‌ای

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:51 | لینک  | 

انگار همه چیز دست به دست هم داده بود.
دو هفته پیش رفتیم زندان رشت برای ملاقات که نشد. از اجرای احکام پرسیدیم کامل توضیح ندادند. قاضی مرخصی بود. مددکار مرخصی بود. روان شناس مرخصی بود. کوبیدیم رفتیم طالش دیدن خانواده اش. گفته بودند شاکی پول خواسته تا رضایت بده. ولی وقتی رفتیم دیدیم هیچ حرف روشنی نزده. همه کس و کار شهر مثل فرماندار هم رفته بودند برای وساطت. ما هم منتظر بودیم ببینیم شاکی آخرش چقدر می خواد.
همه مشغول بودند ولی شاکی یک ماه بود اجرای اعدام را به جریان انداخته بود. هیچ کس خبر نداشت. تازه وقتی بردنش برا اعدام خبر دار شدیم. حتی وکیل تسخیری هم خبر نداده بود. هیچ کس نگفت. 
فرماندار و بزرگان شهر رفتند در خونه اش ولی خودش را قایم کرد. دیشب فامیلشون گفت 50 تومن پول بدید برم رضایت بگیرم. پول حاضر شد ولی شاکی باز هم خودش را قایم کرد و از خونه اش که تو اسالم بود رفته بود رشت. تا ساعت 10 شب وقت داشتیم که نشد. شب تا 2 داشتند اصرارش می کردند ولی ...
الان بالاخره خبر دار شدیم که امروز صبح اعدام شد...
از سال 90 درگیرش بودیم. از آخرین افرادی که از زمانی که فعال تر بودم پرونده اش باز بود. شاکی 3 سال همه را دووند و آخر سر یواشکی کارش را کرد. موقعی که همه داشتیم به رضایت گرفتن فکر می کردیم، موقعی که خانواده دنبال پول بودند، موقعی که همه بزرگان و معتمدان شهر داشتند روی رضایت گرفتن کار می کردند، شاکی بی خبر و دور از چشم همه کار خودش را کرده بود و روز آخر بود که همه خبردار شدند. اون موقع هم که خودش را قایم کرد و نشد بشه باهاش حرف زد.
چقدر جواب دادن به تلفن مادرش سخت بود ...
خدا بیامرزدش ...
نمی دونم این کدوم آرامش بود که به خاطرش باید نان آور یک خانواده می رفت بالای دار ...
ببخشید که نشد کاری بکنیم. 
ببخشید.
ببخشید ...

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 1:49 | لینک  | 

پاییز امسال کلاً ملاحظه نداشت. هر کس را که می ترسیدیم ببره برد. هنرمند، دوست ... و در روز آخر هم تیر خلاص را به تاریخ صدای ایران زد.

هر وقت می دیدمش می گفتم خدا نگهش داره که هیچ جایگزینی نداره این صدای گرمش.

همیشه از روزی که بخوام خبر رفتنش را بخونم می ترسیدم.

رفت و خوندیم و تموم شد.

روحش شاید

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:22 | لینک  | 

امشب فیلم "ماهی و گربه" را هم رفتیم دیدیم.
این نظر منه که از کلیه جهات کارگردانی، فیلمنامه، بازیگری، صدابرداری، فیلم برداری (همه را دارم با تأکید خاص خودش می گم) این فیلم یک سر و گردن از سینمای ایرانی بالاتره و همیشه در تاریخ سینمای ایران ماندگار خواهد شد. این فیلم باعث افتخار سینمای ایران در عرصه رقابت جهانی است.
فیلمی که فیلمنامه ای معما گونه داشت طوری که بعد فیلم باید با هم بحث می کردیم تا یک سری گره ها را باز کنیم. بیشتر برامون مهم شده بود که مقتول ها کیا هستند نه قاتلین. بدون این که چیزی نشون بده می ترسونه و با حست بازی می کنه.
صدابرداری شاهکاری بود که نمونه اش را مطمئنم در هیچ فیلمی ندیدم و کاملاً نقش کلیدی داشت. حتی صدای طبیعت هم به موقع بود.
در مورد فیلم برداری همین بس که حتی یک بار هم کات نشد و تماماً در یک برداشت کل فیلم که بیشتر از دو ساعت بود فیلم برداری شده بود.
بازیگران اکثراً نابازیگر که حق کوچکترین اشتباهی نداشتند چون قرار نبود کاتی اتفاق بیفتد (فیلم نامه اجازه هیچ بداهه گویی را هم نمی داد و حتی میمیک ها و حرکات دست می بایست دقیقا انجام می شد)
هر چند این فیلم مخاطب خاص داشت و شاید بخش قابل توجهی از سالن نمایش ناراضی بودند و مسخره کردند اما این فیلم بهترین و قوی ترین فیلمی بود که تا به حال در زندگی ام دیده ام.
واقعاً دست فیلم سازانی که دنبال گیشه نیستند و تلاش می کنند که حرفی نو در سینمای ایران بزنند بدون استرس فروش درد نکنه.
نمونه این فیلم در سینمای ایران نبوده و قطعاً نخواهد آمد (بعضی سبک ها فقط یک بارش مزه داره نه بیشتر) و در دنیا کم نظیر بوده.
با همه هیجان و حیرتی که از دیدن این فیلم دارم و تعجب از این که این فیلم در حد غیر قابل تصوری قوی بود، باز هم ممکنه خیلی ها ببینند و حالشون به هم بخوره.
من قطعاً روزی که این فیلم وارد شبکه خانگی بشه می خرمش چون می خوام سال ها بعد به نسل بعد از خودم بگم زمانی در سینمای ایران اینچنین کاری ساخته شد و ما افتخار دیدنش را داشتیم.

پ.ن: از فکر فیلم نمی تونم بیام بیرون. صحنه هاش جلو چشممه و کلی سؤال و معما. باید بعدا دوباره ببینم و مرورش کنم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:36 | لینک  | 

ساکن طبقه وسط فیلمی بود که به نظرم من هر کسی می تونه دوست داشته باشه ولی هر کسی دلایل شخصی خودش را برای دوست داشتنش داره. چه خود شهاب حسینی که مجذوب متن فیلمنامه شد و تصمیم گرفت اولین تجربه کارگردانی اش باشه چه هر کس که گوشه ای از کار را داشته و چه بیننده ها و مخاطبان. به شهاب حسینی به خاطر این جرأتش باید تبریک گفت.

خیلی ها از رکورد تعداد نقش های بازیگر اصلی یعنی خود شهاب حسینی صحبت می کنند و به عنوان یکی از جاذبه های فیلم مطرح می شه. البته نمی شه منکر این خاصیت و رکورد شد چون همین ظواهر هست که در مخاطب ایجاد کنجکاوی می کنه و به سینما می کشوندش که اگر این ظواهر نباشه فروش فیلم افت خواهد کرد.

اما از نظر من نکته شاخص این فیلم نه در تعداد نقش های یک نفر، بلکه در تعداد سکانس هاست و البته تعداد هنرپیشه ها. تقریباً هیچ فیلمی را سراغ ندارم که این تعداد هنرپیشه در این سطح بالا داشته باشه که هر کدوم کاملاً بجا چند دقیقه نقششون را ایفا کنند و هیچ کدوم نسبت به دیگری برتری نداشته باشند. هر کدوم عضو یک تیم بودند و گوشه ای از کار را دست گرفتند. همین نقش های چند دقیقه ای بود که کنار هم یک مجموعه قوی را ساخت. این فیلم نقش اول داشت که شهاب حسینی بود. ولی به اعتقاد من نقش دومش حدود سی بازیگر بودند. فیلم هیچ سکانس طولانی ای نداشت و تعدد سکانس کاملاً ناشی از یک متن قوی بود که خوب روی اون کار شده.

من فکر می کنم در هنگام تماشای این فیلم به هیچ وجه نباید درگیر ظواهر و رکوردهای گینسی شد. اصلاً مهم نیست شهاب حسینی چند نقش را بازی کرده. حتی بهتره اصلاً این رکورد را پس بگیریم تا بیننده وظیفه مچ گرفتن را در خودش حس نکنه. اصلاً شهاب یک نقش بازی کرده. باید این ظاهر را گذاشت کنار به حرف های عمیق پشت ظواهر دقت کرد. به دغدغه هایی که بیان می شه. به فیلمی که به قدر شگفت آوری کامله.

از دغدغه بشریت یعنی میل به جاودانگی می گه. و از میل به اکتشاف. میل به رفتن در دل تاریکی ها. از میل مردم به تفریح حتی به قیمت آزار دیگران. از بی دغدغه بودن عده ای و وسواس عده ای دیگر. از فرشته صفت بودن و این که اگر فرشته صفت باشی فقط تنها قادر به گریه کردن هستی. از مردمی که گاهی مشکلشون داشتن روح مریض هست نه دست فقیر. فقری که کنار هم برود مرض روح باز هم هست. از کسانی که دوست دارند معمولی زندگی کنند و معمولی لذت ببرند و برعکس کسانی که در تمام زندگی درد دارند. از کسانی که زبان هم را نمی فهمند. عده ای در زمین سیر می کنند و عده ای در آسمان.

...

و آخر قصه مادربزرگ ها که بالارفتیم ماست بود، قصه ما راست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود ... و خب آره گاهی یه چیزهایی که فکرش را هم نمی کنی بدجور دروغه.

...

کارگردانی فیلم عالی بود و البته یک دلیلش امانت داری شهاب بود نسبت به متن نویسنده ای که 11 سال پیش اون را نوشته. باید بگم کارگردانی به طور شگفت آوری عالی بود.

...

گفتم هر کس برای خوش اومدن از این فیلم دلیل خودش را داره. خب دلیلش شاید همزاد پندرای باشه.

خودم وقتی این فیلم را می دیدم یاد سال های دوری افتادم و دغدغه هایی که داشتم و هنوز دارم. یک دلیل اصلی که می نوشتم همین بود. دلیل اصلی داستان نویسی ام هم خلاص شدن از دست شخصیت هایی بود و در وجودم جا خوش کرده بودند. هر شخصیت درونم را به عنوان یکی از داستان ها آزاد می کردم. معترض بودم به بخشی از تاریخ و "مهدی" داستان "شاهد" آزاد شد. معترض بودم به اعتراض بی هدف و "خبرنگار" داستان " Rotation" آزاد شد. یاد روزهایی بخیر که به جای این که دوستانم باهام درد و دل کنند نیاز به دوستی داشتم که باهاش درد و دل کنم و "روان شناس روانی" آزاد شد. حس تنهایی و سکوت "قصه روزها" را ساخت و آزاد شد. سؤال زیاد داشتم و شخصیت سرگردان درونم در "راز بزرگ" قدم زد و زار زد و آخرش چون به جواب نرسید ادامه اش ندادم. و شاید اوجش "پروژه محکوم" بود که شدم "دکتر آریا" و یا "شاگردش" ولی خودم را در دونه دونه بیمارهای دکتر تکه تکه کردم. روی اون که بیشتر دوست داشتم هم اعداد دوست داشتنی خودم را به عنوان کد گذاشتم. خلاصه اگر از سال 84 شروع به نوشتن کردم اما از سال 80 گرفتار شخصیت ها بودم. بعضی را نوشتم و راحت شدم و خیلی ها موندند و پیر شدند. خیلی ها هم موندند که نوبتشون نشده و مشغول جا تنگ کردن هستند. پشت همه این دغدغه ها هم نیاز به جاودانه بودنه.

http://eagle.blogfa.com/post-904.aspx

خب مسلم ه که این فیلم من را برد به بیش از 10 سال قبلم و انگار مرورم کرد ...

شاید بهترین جمله فیلم این بود که "کسانی که جاودانه شدند هیچ وقت برای جاودانگی تلاش نکردند. اون ها حتی به خودشون فکر هم نکردند و وقف دیگران بودند"

خلاصه می تونم به جای همه این ها بگم که فیلم عالی بود. از این فیلم خوشم اومد ولی هیچ دلیلی ندارم. دلیل دارم ولی شخصیه و به درد دیگران نمی خوره.

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 22:20 | لینک  | 

درد اصلی مردم ما اینه که (خودم هم جزء شون) در مکتب و فرهنگی بزرگ شدیم که اگر به یک عقیده چه معتقد باشی چه نباشی باید درگیرش بشی و هزینه بدی. معتقد باشی باید توسط غیر معتقد ها کوبانده بشی و اگر معتقد نباشی توسط معتقدها قضاوت بی جا و سرکوب می شی.

خلاصه تو این مملکت به من چه و برا من فرقی نداره نداریم. یا باید بابت اعتقادت هزینه بدی یا بی اعتقادی ات. شاید همین باعث شده آرامشی که می خوایم وجود نداشته باشه. ...

بیچاره اونایی که مثل من 50 50 هستند. مثلاً یه چیزی را دوست دارند اما اعتقادشون نیست. یعنی می خوان مطلق یک عقیده نداشته باشند. این گروه بیشتر از هر گروه دیگه ای دهنشون صافه چون هر دو ور می کوبوننشون و باید حرص هر دو گروه را بخورند.

به من چه هم که نداریم. ...

این که اعتقادت اکتسابی باشه یا تقلیدی هم تأثیری در سلب آرامشت نداره. بیخودی زور نزن.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:55 | لینک  |