X
تبلیغات
عقاب

وقتی داشتم تحلیل خودم را می نوشتم با یک سرچ نظر فرزند شهید کشوری را خوندم و به نظرم رسید که عرض ادب است که اول هر خواننده ای را به خوندن نظرات کسانی که بیش از این به گردن ما حق دارند جلب کنم و بعد نظر خودم خوانده شود:

انتقاد فرزند شهید کشوری از فیلم حاتمی کیا

 

فرزند شهید کشوری: مادر بزرگم وقتی متوجه فیلم چ شد به مرز سکته رسید

 

***

قبل از هر چیز بگم تمام عکس هایی که گذاشتم واقعی هست نه مال فیلم. طراحی صحنه عالی باعث می شه آدم مجبور به توضیح بشه.

تا قبل از این معتقد بودم فیلم "کودک و فرشته" غمناک ترین فیم جنگی ای هست که دیده ام ولی وقتی که فیلم "چ" را دیدم نظرم عوض شد. هم غمناک بود هم روی اعصاب و هم تأثیرگذار و اصولاً معتقدم وقتی کارگردانی بتونه فیلمی بسازه که اعصاب بیننده اش را تو مشتش بگیره یعنی حرفه ای هست. همچنین مشکلی ندارم که در فیلم جنگی تا می تونم صحنه های دلخراش ببینم چون هر چه بیشتر باشه به واقعیت نزدیک تره و واقعاً با این گذر نسل لازمه که واقعیات را بدون ملاحظه به همه نشون داد. از نظر من نبود چنین تفکری منجر به فروش لودگی های جنگی اخراجی ها و معراجی ها (البته معراجی ها را ندیده ام) می شه.

فیم "چ" را در درجه اول یک پیام دیدم از سوی حاتمی کیا به کل سینماگران و مدعیان سینمای جنگ که گویا بیان می کرد که اگر سال هاست فیلم جنگی نساخته ام دلیلش این بوده که نخواسته ام نه که نتوانم. در واقع حاتمی کیا فیلمی ساخت که حالا حالا ها باید دیگر سینماگران سعی کنند به گرد پایش برسند. چه از نظر فنی و تکنولوژی، چه فیلمنامه، چه کارگردانی و چه بازیگری و چه سوژه ای که جسارت می خواست ساختنش. جسارتی که در حاتمی کیا دیدم در هیچ کسی ندیدم و باز هم جسارتی در این فیلم به خرج داد که در واقع باید گفت دیگران اصلاً اینکاره نیستند.

جسارت این بود که بخشی از تاریخ جنگ در ایران را به نمایش گذاشت که خجالت آور بود و جرأت می خواست در موردش حرف زدن. یعنی تاریخ جنگ داخلی و درگیری داخلی کردهای جدایی طلب و مردم وطن پرست در پاوه. یعنی برادر کشی.  آن هم در زمان جنگ.

جسارت این بود که همه شخصیت ها اجازه دیالوگ گفتن داشتند. وقتی چمران با سردسته جدایی طلب ها مذاکره می کرد جملات سردسته جدایی طلب اون قدر قوی بود که احساس می کردی هنوز هم بخشی از درد اقوام مرز نشین فراموش شده را بیان می کند. دردی که در آن زمان درمانش را در جنگ داخلی دیدند و در این زمان مثلاً در فعالیت چریکی و گروگان گیری و دعوای مذهبی. ساختن صحنه های شهر پاوه بی نظیر بود و بدون این که هیچ شخصیتی بخواد با دیالوگ تئوری تعریف کنه خود بیننده از دیدن صحنه ها می فهمید که چه بر سر این شهر آمده. برای همین تا کشف فاجعه باید چند دقیقه ای صبر می کردی و فیلم گنگ بود.

جسارت در کل کل تیمسار ارتش و رزمنده سپاه بود وقتی که تیمسار از اعدام و اخراج همقطارانش بعد از انقلاب گله کرد و رزمنده همه را متهم به خونریزی کرد و تیمسار منکر شد و گفت که نگذاشته یک گلوله سمت مردم شلیک بشه ولی خودش تا پای اعدام در دولت انقلابی رفته. جواب رزمنده هم جالب بود که گفت اگر به مردم شلیک می کردی الان اعدام شده بودی و جواب تیمسار ارتش جالب تر که اون زمان سرنوشت انقلاب معلوم نبود و من به جرم تمرد ممکن بود اعدام بشم.

اون تیسمار سرتیپ فلاحی بود با بازی سعید راد (که گویا اون هم تا پای اعدام در اول انقلاب رفته) و اون رزمنده اصغر وصالی بود (که به گفته شواهد و خانواده اش درست مثل این فیلم روحیه تندی داشته) با بازی بابک حمیدیان.

جملات سرتیپ فلاحی و حرکاتش و رفتارهاش همه نمونه یک ارتشی بود. وقتی که گفت من اینجا پادگان ندارم پس نگهبانی هم ندارم. یا جایی که مدام ذوق می کرد از این که هم قطاران ارتشی به کمک شهر بیایند ولی ناکام می شد. این که گفت خبر نداشته در این مرز چه خبره و اگر برگرده کرمانشاه دست پر می آد و یه لحظه معطل نمی کنه. این که فشنگ های رسیده از مرکز را با عصبانیت ریخت زمین و گفت نیرو می خوایم نه فشنگ ولی بعدش مثل یک ارتشی منضبط نشست روی زمین و شروع کرد به جمع کردنشون چون به هر حال اموال و مهمات ارتش از دیدگاه یک ارتشی حکم ناموس را داره و نباید هدرش داد.

اصغر وصالی هم نمونه یک پاسدار بود که نه سازش می فهمید نه مذاکره نه مهندسی جنگ و عاشق شهادت بود و وقتی کسی به تلفات خودی می گفت کشته داغ می کرد و شیفته ایدئولوژی اش بود و همین نمی گذاشت عقب بشینه و خلاصه نمونه اصغر را زیاد داشتیم و نمی شه که نشونشون نداد.

جسارت در این بود که نشون داد که یک کشور با همه ارکانش از بالا تا پایین خواب و بی خبر بوده و وقتی که بسیاری از مردم شهر در جنگ داخلی قتل عام می شن تازه باید حکم حکومتی برسه که تمامی نیروهای نظامی به داد شهر برسند. آخرش هم اگر نیرویی به کمک می آمد از هوانیروز ارتش بود. انتهای فیلم هم از هلی کوپترهای هوانیروز پر شد.

جسارت این که در هر فیلم دیگه ای بود رزمنده های کرد و غیر کرد وطن پرست نماز جماعت و دعای کمیل می خوندند و همدیگه را بغل می کردند و به استقبال شهادت می رفتند و نقش های اصلی مثل رمبو جلودار می شدند ولی در این فیلم خودی های کرد و غیر کرد با اسلحه همدیگه را تهدید کردند. مرکز نشین می گفت به ما چه که شما جنگ داخلی دارید و کرد تهدید می کرد که نباید مردم را تنها بذارید و برگردید مرکز و تهران. در جنگی که همه کشته شده باشند عصبی شدن و یقه گیری طبیعی هست و همین همه چیز را طبیعی جلوه می داد.

جسارت این که می تونستی مثل یک ناظر بی طرف بشینی و بحث هاشون را گوش کنی و درگیری هاشون را ببینی و قضاوت کنی و افسوس بخوری برای کشوری که هیچ وقت به مرزنشینانش درست نگاه نکرده و بدونی که این برگی از تاریخه.

جسارت این که هر چیزی را همون جور که بود نشون داد. برای همین در این فیلم نه از کسی متنفر می شدی نه کسی قدیس می شد. همه در جایگاه خودشون بودند. یکی مثل سرتیپ فلاحی می خواست مهندسی جنگ داشته باشه یکی مثل دکتر چمران عملیات چریکی و همراه با مذاکره و یکی مثل اصغر وصالی جنگ جنگ تا پیروزی یا شهادت ولی هیچ کدوم به تنهایی به جایی نرسیدند. این مردم بودند که پر پر می شدند. زن و بچه و مردم بی دفاع. و خب نقش تأثیر گذار مریلا زارعی را نباید فراموش کرد که شوهرش کرد وطن پرست بود و برادرش کرد جدایی طلب و در این جنگ فقط تموم شدنش را می خواست و عدم شلیک گلوله. کلاً زنان کرد را نشون داد که راضی به شلیک گلوله نبودند. چون طرف مقابل هم همخون و هموطن بود. این یعنی اوج تلخی در تاریخ این کشور همیشه یکپارچه.

خلاصه این که نرفتم فیلم چ را ببینم که در مورد چمران بدانم یا چمران یا هر شخصیت تاریخ را بشناسم بلکه رفتم تا بازسازی جنگ در آن  دوران را ببینم. رفتم که درد مردم بی دفاع و غیرنظامی را ببینم. شما هم بی قضاوت ببینید و کار به شخصیت ها نداشته باشید.

البته با نظر فرزند شهید کشوری هم موافقم که بخش پایانی این فیلم خیلی ایراد داشت و به دور از واقعیت جلوه می کرد. و البته مخالفم که از فیلم شخصیت سرتیپ فلاحی را ترسو برداشت کرده و یا اشاره به هلی کوپترهای هوانیروز را متوجه نشده. معتقدم این فیلم در مورد دو روز اوج درگیری شهر هست نه لحظات آزاد سازی.

از نظر فنی هم باید  بگم نه تنها یک سر و گردن بالاتر از سینمای ایران بود بلکه در مواردی با سطح جهانی نیز قابل مقایسه بود. از دقتی که در کار شده بود. دقتی که دیگران نمی کنند. از موارد کوچکی مثل این که گلوله آر پی جی فقط اگر به تانک و انبار مهمات بخوره انفجار داره تا این که وقتی دم عقب هلی کوپتر کنده بشه کابین مثل فرفره دور خودش می چرخه. از نظر فنی صحنه های را داشت که ببننده را میخکوب می کرد. مثل صحنه سقوط هلی کوپتر که هم طولانی بود و هم برخلاف خیلی از فیلم ها صحنه آهسته نشده بود که جلوه های ویژه به رخ بیننده کشیده شود بلکه با سرعت عادی بود که استرس را به حد نهایت می برد. صحنه ای که اوج فنی فیلم بود. صحنه ای که وقتی تمام شد صدای گریه را از پشت سرم در سالن شنیدم. صحنه ای که واقعاً در تاریخ ثبت شده است و نظر شخصی و سلیقه شخصی فیلمساز نبوده. وقتی به عکس های واقعی که در سایت اختصاصی فیلم از زمان جنگ گذاشته شده نگاه می کنی می فهمی چقدر طراحی صحنه عالی بوده ...

بازی بازیگران هم عالی بود. البته از بهترین های سینما استفاده شده بود. از سعید راد که زمان نقشش کم بود تا بابک حمیدیان و فریبرز عرب نیا و مریلا زارعی که تا آخرین صحنه ها بودند.  نمی شد از بازی مریلا زارعی هنگام گریه کردن بالای سر همسرش گذشت که به قدری تأثیر گذار بود که نگاه کردنش سخت می شد گذشت.

در نهایت این که حاتمی کیا گفته که چمران خودش و شناخت خودش از چمران را ساخته ولی من پاوه خودم را دیدم و کاری به کاراکترهاش ندارم. من مردم مظلوم پاوه را دیدم. از نظر من می تونست اسم این فیلم را بگذاره "پ".

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:27 | لینک  | 

یک عده سیاست مدار سعی کردند که مشکل حل بشه.
یک عده هنرمند تشکل تشکیل دادند که مشکل حل بشه.
یک ملت داد و فریاد زدند که مشکل حل بشه ...
اما روسیاه مأمور لباس شخصی ای بود که از افراد تجمع کننده جلو سفارت پاکستان عکس می گرفت و هر کس اگر ذره ای اعتراض می کرد بازداشت می شد. گویا ما دشمن هستیم.
روسیاه پلیس تهران بود که جلو یک تجمع خودجوش را گرفت. باز هم ممنون از پلیش مشهد که همکاری کرد.
خدا را شکر که کشته دیگری ندادیم وگرنه گناه این افراد در حد روسیاهی نبود. نانی که با حقوق چنین شغلی تهیه شود از حلالی خوردن دارد !!!
نمی دونم می شد کاری کرد که 5 نفر 5 بماند یا نه. ولی خدا را شکر که 4 نفر برگشتند. هم خوشحالیم هم ناراحت.
...
ولی فراموش نکنیم که آن مأمور لباس شخصی به حدی روسیاه بود که قابل وصف نیست.
روسیاه هر کس که وظیفه داشت کاری بکند و نکرد و روسیاه تر کسی که جلو انجام وظایف دیگران را هم گرفت.
روسیاه هرکس می توانست کاری کند که 5 نفر 5 بماند و نکرد و روسیاه تر کسی که از 4 نماندن 4 نفر هم نترسید و جلو مردم خودش ایستاد.
روسیاه هر سیستمی که چنین روسیاهانی را در دامان نان می دهد ...
این 5 سرباز امتحانی بودند برای برملا شدن روسیاهی خیلی ها ...

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:56 | لینک  | 

از دوران نوجوانی دوستانی دارم که هیچ وقت پدر خودشان را ندیده اند. از علیرضا خوش رو که هیچ خبری ازش دارم گرفته تا حسین صبوری که خونه اش نزدیک خونه پدری ام بود و پدربزرگش ساندویچی داشت. از ناصر کاظمی (فرزند سردار شهید ناصر کاظمی) که الان یک بچه دو ساله داره تا سلمان جهان آرا (فرزند محمد جهان آرا) که از دوران مدرسه راهنمایی به بعد ازش بی خبرم.

بچه های دهه من (دهه 60) این دردها را داشتند. دلهره موشک و خمپاره را هم در خاطراتشون دارند. جوانان و بزرگان آن دوره هم دلهره اخبار را داشتند. هر بار اخبار خبر یک ترور می داد یا خبر شهادت یک مرد جنگ. چه بسیار مردانی که جلو چشم خانواده در خیابان به رگبار بسته شدند. چه بسیار پدرانی که رفتند و برنگشتند.

اما جنگ است. نمی شد نجنگید به علت کشته ندادن و فروش همه چیز وطن. برای همین هست که ما دهه 60ی ها اکثراً معتقدیم هر بلایی بهتر از بلای جنگ است. نسل بعدی ما از دلهره جنگ چیزی نمی دونه.

حالا فرزند این سرباز مرزبان که توسط گروه جیش الظلم اعدام شد حکایت اون جمع از دهه 60ی ها را داره که پدرشون را ندیدند. پدرشون قبل از به دنیا آمدنشون رفت.

شاید تنها چیزی که تحمل این غم را ممکن می کنه اینه که تنها نیست. نسل من مثل اون زیاد داشته. مثل پدر اون هم زیاد از دست داده. با همین عزیزان است که مرزی حفظ می شود و یک ملت امنیت دارند به قیمت فدا شدن جان جمعی سرباز. این ملت به همه سربازان مرزی مدیون است. همان طور که به همه رزمندگان دوران جنگ مدیون است، در دوران صلح نیز به همه سربازان مرزی مدیون است.

اگر در دل کشور احساس امنیت دارید و مطمئن هستید که بیگانه ای به شما تهاجم نمی کند بدانید که در مرزها سربازانی هستند که نمی دانند تا شب زنده می مانند یا نه. این پنج گروگان نمونه ای بودند از ده ها سرباز که هرساله در مرز جانشان را کف دستشان می گیرند به قیمت امنیت یک ملت داخل مرز.


نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:5 | لینک  | 

سال ۹۲ هم تموم شد. ۹۳ رسید.

مار رفت و اسب اومد. کاش سال عقاب هم داشتیم ولی حالا که نداریم اسب بهترین جانشنین ه.

امسال بالا و پایین زیاد داشت. تلخی و خوشی زیاد داشت. سختی و طعم تلخ برخی چیزها موند و پاک نشد و خوشی ها بیشتر مربوط به پشت سر گذاشتن تلخی هایی است که از بین رفتند و محو شدند. در مجموع خدا را شکر که اگر تلخی ای بود به سلامت گذشت. زمستانی بود که رفت و روسیاهی به ذغال ها موند.

دوستان جدیدی بدست آوردم و دوستان زیادی را هم از دست دادم.

عزیزانی پیدا کردم و عزیزانی را از دست دادم.

بالا و پایین زیاد داشتم. استخوان خرد کردن داشتم. سالی بود پر از اتفاق تلخ و شیرین. پر از  خداحافظی و پر از سلام.

تمام سال فقط سعی کردم سربلند باشم و اخلاق را نبازم. تمام سال سعی کردم بدهکار نباشم.

خصوصیات بدی داشتم که فرصت ترک کردنش فراهم شد. مثل منیت و تکبر. اگر هم خصوصیت خوبی داشتم سعی کردم حفظش کنم.

در امسال امید را بیشتر از هر چیزی با تمام وجود لمس کردم. امید در دل تاریکی و اوج ناامیدی و رخوت.

در این سال رسماً دهه سوم زندگی ام تموم شد. وارد دهه چهارم شدم. در حالی که روز به روز شباهتم به آدم دهه سوم کمتر می شه. گویا روزگار و مردمش از من می خوان که دیگه آدم دهه سوم نباشم. چه از نظر مکان چه هویت. و من هنوز نمی دونم دهه چهارم عمرم چه کاره هستم. همون طور که وقتی دهه دوم عمرم داشت تموم می شد نمی دونستم در دهه سوم چی در انتظارم هست. خلاصه بعد یک دهه دوباره منتظرم با این تفاوت که ده سال پخته تر شدم و با تجربه تر و بزرگ تر و البته پیرتر و کم طراوت تر.

از کل سال اگر فقط یک درس یاد گرفته باشم، اون درس صبر و شکیبایی است. صبر معجزه می کنه.

و این سال یک حقیقت بزرگ داشت اون هم این که بدون همراهم و همسرم  به هیچ سلامتی نمی گذشت و صبر و شکیبایی ناممکن بود. خودش خوب می دونه و خوب می دونم و هر کسی که باهامون در ارتباط باشه بهتر از من می دونه این حقیقت را.

 ***

دعا می کنم در امسال ...

دل ها صاف باشه

کینه ها پاک بشه

دوستی ها محکم باشه

امیدها بیشتر بشه

تن ها و روح ها سلامت باشه

زندگی ها پربرکت و سفره ها پربار باشه

نور خدا و حقیقت جاری باشه

و همه واقعاً همدیگه را دوست داشته باشند و هیچ دلی نشکنه و نرنجه

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:7 | لینک  | 

آدام اسمیت در کتاب "ثروت و ملل" می گه:


"تنها چند چیز مانند صلح، مالیات های سهل الوصول و نظام قضایی به نسبت خوب نیاز است تا دولتی را از سطح پایین بربریت به بالاترین درجه توانگری برساند"
از طرفی بزلی و پرسون در کتاب "پایه های کامیابی: اقتصاد سیاسی خوشه هاس توسعه" نظریه بالا را تشریح می کنند و می گن که صلح یعنی عدم وجود دولت های سرکوبگر و درگیری داخلی، مالیات سهل الوصول هم معنی کم بودن ندارد بلکه یعنی مورد پذیرش عموم بودن با هزینه و جمع آوری معقول، و سیستم قضایی خوب هم یعنی زیر ساخت حقوقی برای نظارت بر قانون و اجرای قراردادها و حقوق مالکیت"


و البته روی این نتیجه هم تأکید دارند که کشورها معمولاً وقتی از سه پایه کامیابی بهره می برند که نهادهای سیاسی منسجم را تشکیل داده باشند و تأمین کالاهای عمومی را تضمین کنند.
یک مشکل در اکثر تحلیل های اقتصادی وجود داره که وجود یک دولت کارآمد را به عنوان پیش فرض قرار داده، که این پیش فرض فقط در تعداد کمی از کشورها آن هم نه در همه زمان ها وجود داره.
و اشاره به همین مشکل پایه ای اکثر تحیلیل های اقتصادی بحثی شکل می ده بین این دو کتاب که نیروهای دولت ساز و ساختار سیاسی مناسب چگونه شکل می گیرند که به این نتیجه می رسند که نبود سرکوب و خشونت سیاسی داخلی، وجود نظام مالیات ساده و اجرایی و نظام قضایی که قراردادها را اجرا و بهره کشی خصوصی و عمومی را محدود کند، باعث توسعه اقتصادی شده ظرفیت های دولت ساز ایجاد می کنه و در نهایت دولت کارآمد که پیش شرط رشد اقتصادی و فقر هست به وجود می آد.


حالا به نظرتون ما در کدوم نقطه قرار داریم؟

منبع: اقتصاد فقیر، بنرجی و دوفلو

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:14 | لینک  | 

یکی به ایشون بگه مهم نیست اسم بچه هایی که تو خیابون دارند فال به راننده ات می فروشند را چی می ذاری.

مهم اینه که هستند و نمی تونی خودت را به ندیدن بزنی و فکر کنی نماینده ملتی و عنوان اجتماعی را یدک بکشی.

کی ها این ها را فرستادند به مجلس؟!
 

آلیا: کودک کار رسمی نداریم

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:33 | لینک  | 

همیشه حسم این بوده که هر جا هستم موقت هست. قرار هست یک شاهد باشم. ببینم و بشنوم و ضبط کنم و برم.
قرار بود شاهد باشم و ببینم و بشنوم و ضبط کنم و برم. ولی یادم رفت و اونقدر موندم که حس مالکیت بهم دست داد. یادم رفته بود که مهمونم. الان یادم اومده. مهمونی بودم که یادش رفته بود و لنگر انداخته بود.
الان یادش اومده که قرار نبود موندگار بشه. قرار بود مثل یک شاهد ببینه و بشنوه و ضبط کنه و بره برای روزی که دوباره مهمون جایی باشه که وجودش برای اونجا لازمه نه تحمیلی.
یاد بگیریم پشت سر مهمون حرف بد نزنیم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:20 | لینک  |