انتخابات تمام شد. اما هنوز فقر هست. هنوز درماندگانی در مناطق محروم درگیر غم نان هستند. هنوز هم در تب اعتیاد و فقر و فحشاء می سوزند. این دو روز شادی دردی از اونا دوا نخواهد کرد. هنوز هم پدری شرمنده خانواده است و غرور جوان بی کاری لگد مال شده و جوانی انسان معتادی بر باد رفته. جانبازی مهجور و فراموش شده به دستگاه متصل و بیماری در حسرت دارو و کودک سرطانی ای در حسرت داشتن مو و در انتظار مرگ. جهلی که روز به روز بیشتر می شودو خرافه ای که شده است مرهم کاذب.
هنوز هر که فریاد زده خفه است و در زندان. هنوز قلم ها شکسته است. هنوز کمرها راست نشده است.
روحانی به مردم قول داد وقتی جشن بگیرد که فقر و بی کاری از جامعه رفته باشد. نه وقتی رأی بیشتری بیاورد. ما این قول را فراموش نمی کنیم.
ما به روحانی رأی ندادیم بلکه به یک تفکر رأی دادیم. اگر باز هم فقر بماند و جهل بماند و اعتیاد خانمان بسوزاند و دروغ بشود پاسخ به مردم، برای ما روحانی و احمدی نژاد تفاوتی نخواهند داشت و تعارفی با کسی نداریم.
مثل برخی هودارهای احمدی نژاد نباشیم که چشم به هر فسادی بستند و بعد چهارسال باز هم حمایتش کردند.
-اتحاد را یاد گرفتیم. عارف تا آخر بازی رفت و بعد از جذب رأی با روحانی ائتلاف کرد. باید با یک کاندیدا جنگید. تعدد آراء معنایی نداره. عارف مثل سال 84 کروبی که رأی اش را با معین شکوند رفتار نکرد. کنار کشید به خاطر مردم. اگر سال 84 هم یک کاندیدا داشتیم احمدی نژاد عوام فریب به دور دوم نمی رسید.
-رفتیم که جلیلی رأی نیاره. رفتیم که راه احمدی نژاد ادامه نداشته باشه. یک "نه" بزرگ گفتیم به جلیلی. "نه" بزرگی که به کل سیاست خارجی و خصوصاً هسته ای ایران بود که مردم را له کرده. "نه" ای که در هیچ رفراندومی نمی شد گفت.
-رفتیم روحانی رأی بیاره. به احترام عارف. به احترام خاتمی. موفق شدیم. فریاد زدیم که هر چه به خاتمی بگویی "منافق" ما می دانیم دشمن ملت کیست.
-تحریمی ها کمک نکردند. مثل سال 84 تنها بودیم ولی متحد شدیم. تا تونستیم از تحریمی ها کم کردیم.
-نظام با هر درصد مشارکتی شیپور حماسه حضور می زد. گفتیم هزینه رأی دادن برای ما فقط تمسخر شدن ه ولی با یک درصد امید هم حاضر به پرداخت هر هزینه ای شدیم.
- 6 ساعت طول کشید که 800 هزار رأی اعلام شود. یاد سال 88 افتادیم در 2 ساعت 10 میلیون رأی اعلام شد. خودشون عملاً به ما کد دادند که گویا در دور قبل یک جای شمارش آراء می لنگیده. بدون هزینه دست متخلفان دور پیش رو شد. در سال 88 چه غلطی کردید که تا دم صبح 40 میلیون رأی اعلام شد آن هم خطی؟ اما در این دور تا فردا شبش هم منتظریم؟! چه غلطی کردید که به ریختن خون جوانان در اعتراضات می ارزید؟ اتفاقاً مهر باطل زدید به سلامت گذشته اتان. دست و پا نزنید در سایت دروغ پرداز فارس نیوز اتان.
- دست اندر کاران فهمیدند که یا باید تقلب کنند که هنوز تو هزینه 88 مونده بودند، یا رأی مردم را بپذیرند. مردم شوخی نداشتند دیگر. سیستم چاره ای نداشت جز تمکین به رأی مردم.
-باورمان نمی شد که در یک نوبت تمام شود. با 6 کاندیدا که 4 مدعی داشت. اما شد. خودمان هم نمی دانستیم چنین قدرتی داریم.
- انشالله روح جوانانی که خون دادند از ما راضی باشد.
حالا بگید بد کردیم تحریم را شکستیم رفتیم رأی دادیم؟
دیگر صحنه را برای افراد نالایق خالی نمی کنیم. دیگر اشتباهات 84 را تکرار نمی کنیم که ملزم به تحمل تاوان 8 ساله شویم. تاوانی در ردیف جنگ 8 ساله مخرب.
دیگه هیچ وقت کاری نکنیم که مجبور بشیم مملکت را از منجلاب نجات دهیم.
شما هم به این متن اضافه کنید ...
یک خبر شوکه کننده. معلمی که بهش خیلی بیشتر از یک شاگرد معمولی مدیون بودیم. اعتماد به نفسمون را، مهارت های اجرایی فرهنگی امون را، دوستان خوبمون را، سطح علمی و دانشگاه خوبمون را، اخلاقیاتمون را، همه چیز را. در دورانی که در خیلی از دبیرستان ها لات و لوت و خلاف خروجی می دادند جوری تربیتمون کرد که سالم وارد دانشگاه شدیم. آنچنان فضای بازی در دبیرستان برامون ایجاد کرده بود که وقتی وارد دانشگاه شدم احساس کردم پا در یک محیط بسته و دگم گذاشته ام.
یک مرد خلاق که یک مدرسه را تحویل گرفت و یکی از بهترین مدارس ایران به همراه چندین مدرسه هماهنگ و تأسیس یک مجموعه مدرسه را به عنوان خروجی در کارنامه خود ثبت کرد. با دانش آموزانی که اکنون در جای جای دنیا مشغول تحصیل و یا اشتغال در سطح عالیه هستند و با شنیدن خبر شوکه شدند و هر روز تعدادی فیلم دستم می رسه که از خودشون گرفتند و عرض ارادت کرده اند.
روزی که دانش آموز بودیم و در مدرسه درس می خوندیم، تو سر و کله هم می زدیم، فوتبال بازی می کردیم و ... کی فکرش را می کرد که یکی امون (محمد هادی دادمان) بره جنازه را از بیمارستان تحویل بگیره و بقیه امون هماهنگی کارهای دیگه را بکنیم و فرزندانش را دلداری بدیم. کی فکرش را می کرد که خیابان جانبازان از تشییع جنازه این مرد بند بیاد. کی به عمرش مجلس ختمی را دیده بود که نشه وارد مسجد شد و همه صف بسته بودند که بلکه جای خالی پیدا بشه. از شخصیت های بزرگی مثل محمد خاتمی (رئیس جمهور دوران خوش ایران) و سعید حجاریان برادرش گرفته تا آبدارچی ای که چند سال پیش از مدرسه بازنشسته شده بود حضور داشتند. دو سه طبقه پله منتهی به سالن اجتماعات مسجد جامع شهرک غرب با صف بند اومده بود و نشد داخل بریم.
آقای حجاریان را قبل عید ملاقات کرده بودیم. سرطان فرد دیگری را تحویلمون داده بود. به زور حرف می زد. تحلیل رفته بود. درست نمی شناخت کسی را. لرزش خفیف داشت و حتی در حد گذاشتن یک پا روی پا توان نداشت. بی مو و بی رمق. اما همه گفتند تازه قبل عید حال خوشی داشته. وقتی روز تشییع بدنش را دیدیم فهمیدیم که چه زجری کشیده بوده این اواخر.
روحش شاد. همیشه مدیونشیم. دوست داشتیم روزی موفقیتمون را ببینه و لبخندی بزنه. نشد.
در گوشه آشفته بازار نشسته بود و مشتی گل را در دست می فشرد و به زمزمه های درون بازار گوش فرا می
داد. صدای آب را شنید و صدای باد را. یاد آن پیر مراد افتاد و فریاد می زد "بتازید مردان من. پارو بزنید و پناه بگیرید در این طوفان ویران گر کفر ستیز. هر کدام سهمی در کشتی دارید. پناه بگیرید که نزدیک است خشکی و ساحل رهایی".
گل را غلطاند و گرد کرد و از دستش همچو گردویی بی ثبات لغزید و زیر پای پیرمردی ساکن شد. جوان جلو رفت و خم شد تا گل را بردارد. خم شد. گل را برداشت. سرش را رو به بالا خم کرد و چشمش در چشمان پیرمرد سفید موی کهولت سنی افتاد. پیرمرد لبخندی زد و گفت "چقدر آشنا. این همان است. فقط کمی کوچکتر. همان بازیچه قدیمی از روز ازل. همان مُشتی گِل. همان که دنیا را فرو ریخت و به هم ریخت. همان میوه ممنوعه. راستش را بخواهی به نظرم خوشمزه باشد. چون چند صد سال به زمان محدود مادی شما زمان برد و آخر نشد که این میوه خورده نشود. عده ای توهم کردند که هر چه هست فقط پرستش مجسمه های گلی است. برخی شنیده بودند گویا که خوردن میوه ای بی گناه است که ممنوعه شد محض تفنن. کسی نفهمید که وقتی گفتم گِل را دور بریزید منظورم میوه ممنوعه بود. اگر گفتم میوه ممنوعه منظورم خوراک نبود. خوارک بود، اما نه صرفاً خوراک جسم. خوراک روح بود. همان که زیر لب در بازار زمزمه کردی و من شنیدم. شنیدم چون خودت شنیدی."
جوان چشمانش را بست و یادش آمد زمزمه اش را ".. میوه ممنوعه قدرت است، جاه است، مقام است، خودبینی است و خود شیفتگی، علم تکبرآور است، ثروت کور کننده و و و وای که بدترین میوه ممنوعه توهمی که فکر کنی تو تنها بهشتی هستی و تنها مقرب و پس هر چه می کنی عین حق است..."
پیرمرد ادامه داد "از خوردندگان میوه های ممنوعه گریختیم. گفتیم بیایید جمع باشیم و متحد، نفهمیدند. گفتیم بیایید یکی باشیم، نفهمیدند. باید واقعی تر و ملموس تر می بود. گفتیم بیایید در این کابین چوبین کشتی نام که طوفانی در راه است، نفهمیدند که طوفان پیش از این آمده. طوفان اصلی نه طوفان آب و باد موعود، بلکه طوفان جاری گذشته بود که می آمد و می رفت و این جماعت در آن غرق بودند. نیامدند چون طوفانشان هم مانند معبودشان می بایست با چشم سر دیده می شد. نفهمیدند که غرق شده اند و خبر نیافتند. سوار بر کشی شدیم. از خویشان بریدیم..."
پیرمرد نگاهی به روزنه نور سقف بازار کرد و ادامه داد "هیچ کس هم بعدها نفهمید چه شد. یکی گفت کدام طوفان. دیگری به دنبال بقایای کشتی گشت که از روی کشتی وقوع طوفان را اثبات کند. دیگری درگیر نسل جنبندگان شد که آیا از همه مهمان کشتی بود و آیا مگر می شود و آیا امکان دارد و آیا آیا آیا."
نفس عمیقی کشید و گفت "نفهمیدند. کسی نگفت که طوفان همچنان ادامه دارد. نه طوفان آب و باد. بلکه طوفان ناآگهی. کسی نگفت که کشتی جماعت بود و اتحاد. کشتی یعنی همدلی و یکدلی که با قصور هر کس روزنه و رخنه ای در کف کشتی ایجاد شده غرقش می کند. کسی نگفت که خویشانش را رها کرد پس خون و هم خونی معنایی ندارد و هر چه هست دریافت حقیقت است. همه دنبال بقایای کشتی گشتند و اندازه گیری امکان وقوع طوفان و سیل عالم گیر و کنجکاو بقایایی نسل باقی. این داستان باقی است. همه در ظاهر غرقند. سیل اصلی همین غرق در ظاهر است."
پیرمرد آخرین جمله را گفت و بازگشت و رفت "روزی که آن فرشته آمد که رشته ام را بشکافد گفتم قدری مهلتم بده. از آفتاب به سایه نشستم. گفتم این آسودن در سایه تنها آرامش من در این عمر دراز بود. بشکاف که بی صبرم برای وصال بزرگ"
جوان به فکر فرو رفت. قدم زنان به سمت نور نفوذ کرده ادامه داد. با خودش زمزمه کرد "پیرمرد راست گفت. به دنبال طوفانی گشتیم که در حال وزش است. سیلی را رصد کردیم که در آن غرقیم. کشتی ای را جستجو کردیم که در آن جمعیم و در حال اره کردن گوشه و کنار و تکه تکه کردنش. و ما هستیم که موجب انقراض خلقتیم. مکتوب است «وحدت». مکتوب است «آگاهی». بیچاره پیرمرد."
...
ادامه دارد ...
به نظر من یک رئیس جمهور خوب مهم ترین خصوصیتی که باید داشته باشه این ه که صادق باشه و دروغ نگه.
هر فسادی که در هر دولت و حکومتی می بینیم از دروغ ه. چه وعده دروغ، چه آمار دروغ، چه اخبار دروغ و در نهایت هزار جور بی اخلاقی و جنایت فقط برای دفاع از دروغ های گفته شده.
همین.
هر چند در عصر مدرن هیچ کس هم نباشه بانک اس ام اس می ده و یادت می اندازه که باید شیرینی بدی
1- اولش هر چی آخونده را دادگاهی می کنند و اعدام
2- هر آدمی که ریش داره یا چادر داره یا هر نوع شغل دولتی و حکومتی (حتی پلیس سر چهاراره) را داشته را دادگاهی می کنند و اگر دو لول به دولت نزدیک باشه اعدام
3- در اداره جات قانون می ذارن که ریش و چادر و روسری ممنوع.
4- به هر کی کروات بزنه می گن آدم حسابی و هر کی کروات نزنه بهش می گن امل وطن فروش و عرب پرست
5- یه عده شروع به بخور بخور می کنند و کلاه مدرنیست می ذارند و پولدار می شن
6-هر خواننده ای که قبلاً تو صدا و سیما خونده باشه ممنوع الکار می شه
7- عکس شخصیت های محبوب می ره روی دیوار خونه ها و ادارات، حتی اگر حال مردم بهم بخوره.
8-بعد از پاکسازی عقیدتی-سیاسی یه سری ون تو سطح شهر راه می اندازند تا روسری از سر زنان بکشند و اجازه ندهند کسی لچک سرش کنه.
9-تو کتاب های درسی همه عکس هاش را عوض می کنن و از سال 57 به بعد فحش می نویسند
10- سمینار و میزگرد می ذارند پیرامون مخالفت با هر چی که در رژیم قبلی باهاش موافقت بوده. به شرکت کنندگان و نویسندگان و شاعرانش هم جایزه می دن.
11- هر کس که اعتقادی مخالف با جریان رژیم باشه تمسخر و تحریم می شه. حتی در حد نماز و روزه و حجاب و ... .
12-ارتباط با کشورهای عربی قطع می شه.
13-هیچ کس حق نداره ماهواره داشته باشه چون ممکنه از یک کشور دیگه تغذیه اطلاعاتی-فرهنگی بشه. فقط از داخل و شبکه های داخلی.
14- انترنت هم فیلتر می شه که نکنه عقاید مخالف با عقاید جریان حاکم خونده و دیده بشه.
15- چند سال بعد هم مردم شروع می کنند به فحش دادن به جریان حاکم و هر کی که ریش نداره و کروات می زنه و حجاب نداره و در حکومت حاضر کار می کنه. یواشکی ماهواره می ذارند و تنشون می لرزه که کسی نیاد روی پشت بومشون. از فیلترشکن استفاده می کنن تا برن سایت های اجتماعی نظیر فیسبوک که حکومت به علت ترس از اتحاد مردم فیلترش کرده. پدرها و مادرها آهنگ های افتخاری و چنگیز حبیبیان را یواشکی به بچه هاشون می دن گوش کنند و خنده بازار و سریال های سیروس مقدم و شاه حاتمی (خوش رکاب) را تو آرشیو حفظ می کنند. عکس های کتاب درسی های قدیم را نگه می دارند. در پشت درها از تعلیمی غیر از تعلیم جریان حاکم را به بچه هاشون می دن. در محافل خصوصی از وضعیت آزادی بیان دوره قبل می گن که راحت می شستند به آخوندها فحش می دادند، از بالا به پایین مملکت. از مسئولین اون موقع می گن که یه عده اشون به خاطر مسلمون بودن حروم و حلال سرشون می شد و دزدی نمی کردند. از اخبار 20:30 می گن که مسئولین را به چالش می کشید. از احمدی نژاد می گن که با رهبر مملکت در افتاد و پررویی کرد. از خاتمی می گن و تورم نزدیک به 10-12 درصدش. از هاشمی می گن و دوران سازندگی اش. از موفقیت در سلول های بنیادی و خودرو سمند و سدهای بزرگی مثل کارون3 و انرژی هسته ای و دعوا با کل غرب و ابرقدرت ها و حمایت از مردم مظلوم فلسطین. از دادگاهی می گن که عوامل اختلاص تاریخی را اعدام کرد و عوامل فاجعه کهریزک را به دادگاه کشوند. از رأفت نظام می گن که می تونست مردم را به طرز فجیع تری سرکوب کنه و نکرد (تو دلشون می گن کاش همه را می کشت تا دیگه دوباره انقلاب نمی شد). از ترافیک کمتر و هوای تمیزتر اون زمان می گن و قیمت های پایین تر و خانواده های مستحکم تر. به حکومت جاری هم می گن رژیم و به حکومت سابق می گن جمهوری اسلامی.
16- آخرش هم یه عده جوون پیدا می شه و انقلاب می کنن تا رژیم سرنگون بشه و حکومت مردمی بیاد روی کار. البته چون حیف زحمته نمی ذارند هر کسی تو کارشون دخالت کنه.
17- ...
18- ...
