این محل سربازی ما دو تا اتاق داره.
یکی اش میز فرمانده است که یه کامپیوتر روشه که همیشه روشنه و گاهی باهاش آهنگ می ذاریم. یه تلفن رادیو دار که کلا داره آهنگ پخش می کنه و بخاری و صندلی ها که با فرمانده دور هم می شینیم و استراحت می می کنیم.
اتاق بغلی هیچی توش نداره جز یه میز کثیف و یه مشت لیوان کثیف و یه سطل آشغال پر و یه قوری و سماور جون دار آماده به خدمت روشن. این اتاق مال خوراکی خوردنه. لیوان هر کی هر کی ه.
خب سوال اینه که من که یه لیوان جدید خریدم (فقط به علت جبران کمبود لیوان و لاغیر) آیا امکان داره این لیوان شیر (Share) نشه؟! جواب واضحه. نـــــــــــه!
خب نتیجه این که هر کدوم مریض بشیم در یک فضای دوستانه بیماری هم شیر (Share) می شه خب!
پ.ن : فقط خواستم بگم جام خوبه.
چقدر حیف که آقا سعادت فوت کرد.
دانشگاه علم صنعت
آزمایشگاه تاسیسات
کارگاه
خبر خیلی ناراحت کننده ای بود.
چند وقت پیش از دانشگاه علم و صنعت بهم زنگ زدند که آره آدرستون را بدید که می خوایم دعوت نامه جشن فارغ التحصیلی براتون بفرستیم.
با خودم گفتم چه دیر. به من این چیزها نیومده!
بعد از چند روز دعوت نامه با پست به دستمون رسید. من خیلی در مورد شرایط جشن توضیح نمی دم. صفحات دعوتنامه گویاست.
فقط در هر شرایطی امکان نداشت به این جشن برم. دانشگاهی که این طور خجالت آور با فارغ التحصیلش اون هم از نوع کارشناسی ارشد برخورد داره. و این چیزها را در دانشگاه های رقیب نمی بینیم. به هر حال احتمال زیاد سالن خالی یا پر از مهمان افتخاری ای را شاهد هستند.
دوستان علم و صنعتی ای که بهشون دعوت نامه پست نشده برن از دست ندهند.
به هر حال با این که نسبت به علم و صنعت عرق دارم و یک علم و صنعتی هستم و همیشه دوست دارم علم و صنعتی باشم (بگذریم که اخیرا نام این دانشگاه آدم را یاد چیزهای بد هم می اندازه) ولی باید اعتراف کرد که همواره علم و صنعت در زمینه برخورد با دانشجو و رابطه ی بین استاد و دانشجو لکه ی ننگی بین دانشگاه های برتر کشور بوده و گویا هنوز هم هست.
پ.ن : دانشگاه خودمه. این هم نظر خودمه.
دستهامان نرسیده ست به هم…
از دل و دیده گرامی تر هم
آیا هست؟
-دست،
آری، ز دل دیده گرامی تر:
دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان
بی گمان دست گرانقدر تر است
هرچه حاصل کنی از دنیا
دستاوردست
هرچه اسباب جهان باشد در روی زمین
دست دارد همه را زیر نگین
سلطنت را که شنیده ست چنین
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست
در فرو بسته ترین دشواری
در گرانبارترین نومیدی
بارها بر سر خود بانگ زدم
-هیچت ار نیست مخور خون جگر
دست که هست!
بیستون را یاد آر
دست هایت را بسپار به کار
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار
وه چه نیروی شگفت انگیزی ست،
دست هایی که به هم پیوسته ست!
به یقین، هر که به هر جای، در آید از پای
دست هایش بسته است!
دست در دست کسی،
یعنی پیوند دو جان!
دست در دست کسی،
یعنی پیمان دو عشق!
دست در دست کسی داری اگر،
دانی دست
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست
لحظه ای چند که از دست طبیب
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد
نوش داروی شفابخش تر از داروی اوست
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای
لشگر غم خورد از پرچم دست تو شکست
دست گنجینه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز
خواه در گردن دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی
آنچه آتش به دلم می زند
اینک،هردم،
سرنوشت بشر است
داده با تلخی غم های دگر دست به هم
بار این درد و دریغ است که ما
تیر هامان به هدف نیک رسیده است، ولی
دست هامان نرسیده است به هم!
*فریدون مشیری*
فکر کن در طول اتوبان تنها قدم می زنی و هوس می کنی زیر لب آواز بخونی. گاهی این کار را می کنی. ولی این بار تصمیم می گیری داد بزنی و بزنی زیر آواز. کنار اتوبان و بعدش از وسط پارک. اون قدر دورت خلوته که مطمئنی کسی صدات را نمی شنوه. پس با صدای بلند می زنی زیر آواز ...
***
علی الان داشتم یه دی می دی از یه سری کارهامون تو جمعیت را رایت می کردم. بین اشون اون دو تا فیلم بود که با هم ساختیم. یادته؟
یکی اش کودکان خیابانی بود. کلیپ بود. یادته؟ کجاها رفتیم؟ از کیا فیلم گرفتیم؟ دو نفری نصفه شب تو دربند؟ یادته؟ همه می گفتند علیرضا بصریه و علی سمعی. ولی الان که می بینم همه جاهای بصری کلیپ ایده ی تو بوده و سمعی هاش ایده ی من. من حتی یادمه هر جاش ایده ی کدوممون بود. تو یادته؟ می دونی هنوز هم وقتی اون آهنگ به گوشم می خوره بغضم می گیره و می رم تو اون شب ها که با یه دوربین افتاده بودیم دنبال بچه های خیابونی؟! یادته مهدی و مجید هم کمک کردند؟ یادته اون شب که تو عالم خودت داشتی یه تصویر تو ذهنت می ساختی؟ یادته صحنه ی دختر سفید پوش را ؟ خودت را چی یادته؟ من را یادته؟ بچه های خوبی بودیم. نه؟ از الان بهتر بودیم. نه؟ بودیم. بودم.
همه جا با هم بودیم. الان نمی دونم اصلا این متن را وقت می کنی بخونی یا نه.
خل شدم؟ کجای کاری؟ خیلی وقته.
امروز از مترو پياده شديم رفتيم سمت پله برقي. از دور ديدم كه چراغ ورود ممنوعش روشنه و پله حركت نداره.
نفر جلويي من با انگيزه ي خاصي به سمت پله برقي مي رفت. من هم منتظر بودم الانه تو دلش فحش بده و بره سمت پله معمولي.
ولي اون راحت رفت روي پله برقي و با اين كه هم چراغش را ديد هم عدم حركتش را، به صورت معمولي شروع كرد بالا رفتن. خب من هم تو دلم گفتم "اي بي فرهنگ! خب از پله معمولي برو!"
آقا يا خانمي كه شما باشي، دو پله نرفته بود بالا كه پله برقي راه افتاد و من هم دنبالش مثل انسان هاي با فرهنگ و شيك رفتم رو پله متحرك!
نتيجه :
۱- هر وقت ديديد پله واستاده بچه مثبت بازي در نياريد. بريد رويش شايد راه افتاد.
۲- اگر راه نيفتاد فكر نكنم بحثي داشته باشيم كه كار زشتي كرديد.
۳- ممكنه يكي به ظاهر يا واقعا كار بي فرهنگي كنه ولي بستر براي يه كار فرهنگي آماده بشه.
آره. مي دونم الان مي خواي چي بگي! آره. حق با تو ه ! ![]()
